Thursday, May 08, 2003

به آخرين وبلاگي كه معر�ي مي كنم :
دوست من ��، سلام .

Tuesday, May 06, 2003

سلام
نه نمي خوام که بنويسم نه . �قط مي خواستم از تمام نامه هايي که دادين تشکر کنم و بگم که خيلي دوستتون دارم . ولي واقعا چاره اي ندارم . بايد برم .
ديگه جدي خدا�ظ

خدا�ظ

اين هم يکي ديگه از شعرهام

پسرک گ�ت :
تو مي لرزاني دستان مرا
يا که از سرماي اتاقست ؟
آينه گ�ت :
من که تصوير توام خوب مي دانم ! اين سرما از قلب تو است .
پسرک گ�ت :
من که آتش بودم؛ پس چرا اکنون ، چون شعله اي خاموش
در کنج اين خراب ا�تاده ام ؟
آينه گ�ت :
عاشق نبوده اي شايد ،
زندگي عشق مي خواهد و آوازها
پسرک گ�ت :
من که عاشق بودم؛ پس چرا اکنون ، چون غريبه اي غمگين
دور از باغ آروزهام
در کنج اين خراب ا�تاده ام ؟
آينه گ�ت :
آتش نبوده اي شايد ،
عشق شعله مي خواهد و پروازها .

پسرک خنديد.
پسرک آه کشيد.
پسرک گ�ت .
پسرک چيزي نگ�ت.
پسرک ،
در عمق آينه ي چشمانش ، ياد آورد
خاطره ي عشقي دور را
عشق ، نه ،
خاطره اي دور را
خاطره ، نه
دوستي عزيز را
دوست ، نه
بي و�ايي غريب را .

پسرک خنديد.
پسرک آه کشيد.

پسرک گ�ت :
او لرزانده وجود مرا
يا که از سرماي اتاق است ؟
....................



Thursday, May 01, 2003

تموم شد . ديگه تموم شد . مي خواين اسمشو سرنوشت بذارين مي خواين قصه بذارين مي خواين �کر کنين که دروغي بوده مي خواين �کر کنين که راستي بوده هر چي مي خواين و هر جور که دوست دارين �کر کنين . اين حق شماست که آزاد �کر کنيد که ازادانه تصميم بگيريد که چي �کر کنيد که چي �کر نکنيد . چي بگيد چي نگيد . مهم نيست که در �کر من يا در �کر شما چي ميگذره . مهم نيست که من چي دوست دارم يا شما چي دوست دارين يا چه احساسي دارين . اين براي هيچ کس مهم نيست . مهم اينه که چي جوري به اين همه ت�اوت به اين همه برداشت هاي گوناگون به اين همه احساس هاي مختل� احترام بذاريم . مهم اينه که چي جوري با اين همه تضاد �کري و روحي در کنار هم زندگي کنيم . مهم اينه که براي هم ديگه ارزش قائل باشيم . مهم اينه که انسان باشيم .
روزي که شروع به نوشتن اين وبلاگ کردم هيچ کي نبود . هيچ کي نبود . يکي بود يکي نبود بود . نمي خوام بگم اولين بودم يا دومين چون نه اولين بودم نه دومين مي خوام بگم که اولين شروع کننده اي که تموم کرد بودم .
وقتي که توي پاييز سال گذشته به سايت گي ايران ر�تم با اولين وبلاگ گي ايراني اشنا شدم به اسم ماني يوهني . خيلي زيبا خيلي شاعرانه . خيلي رمانتيک مي نوشت و همون بود که من رو براي داشتن يک وبلاگ هوايي کرد ولي بعد از مدتي ديگه هيچي نوشت . هر چي صبر کردم ديدم نه خير خبري نيست که نيست .
به طور تصاد�ي با وبلاگ همجنسگرا اشنا شدم که اون هم متاس�انه يک متن نوشته بود و به امون خدا وبلاگ رو رها کرده بود . همين دو وبلاگ اين جرقه رو توي من به وجود اوردن که براي خودم يک وبلاگ داشته باشم . اما نه اين که ناتموم رهاش کنم بلکه يک وبلاگي که تا يه جايي برسونمش .

تصميم گر�تم خاطراتي رو که از قبل توي کامپيوترم ضبط کرده بودم رو توي وبلاگم بذارم . و اين جوريا شد که وبلاگ من تا امروز ادامه پيدا کرد و امروز ديگر تمام خواهد شد .
روزي که شروع به نوشتن کردم سمت راست وبلاگ هيچ لينکي نبود . به خودم مي گ�تم ميشه يه روزي سمت راست وبلاگ من هم مثل وبلاگ هاي ديگه پر بشه از لينک هاي مت�اوت . و حالا امروز که نگاه مي کنم مي بينم همين طور شده . اگر چه دوستان وبلاگ نويس کمي داريم هنوز ولي خب تا قبل از عيد هم همين تعداد رو نداشتيم و من از اين بابت خيلي خوشحالم .
از اين که تونستم مثل يک جرقه اي باشم براي شروع کار بعضي از دوستان خيلي خوشحالم
قصد من اين بود که وبلاگم جايي باشه براي معر�ي وبلاگ هاي دوستانه ديگه . �کر مي کنم که تا حدي هم مو�ق بودم . الان که دارم مي نويسم قصد ندارم بلا�اصه اکانت خودم رو در بلاگ اسپت پاک کنم . تا پنجشنبه ه�ته ي آينده هم صبر مي کنم که اگه دوستي وبلاگش رو خواست معر�ي کنه بتونم که بهش لينک بدم . اميدوارم که هرچه زود تر دست به کار شيد .
از تمام دوستاني که توي اين مدت به من نامه دادن و با من درد دل کردن صميمانه تشکر مي کنم . من توي اين مدت �هميدم که تنها نيستم . نه توي احساسي که دارم نه توي �کري که دارم نه توي نيازي که دارم و نه توي سرنوشتي که دارم . دوستان خيلي خوبي هم پيدا کردم . جا داره از اولين دوستم بهروز حيدري يادي کنم که توي اين روز ها به خاطر اين که براي کامپيوترش مشکلي پيش اومده نمي تونه که بنويسه ولي اميد وارم هرچه زود تر بنويسه .
حر� زدن . درد دل کردن خيلي خوبه . خوب تر اينه که بدوني داري با کسي درد دل مي کني که از خودته . تورو ميشناسه . با �کرت با روحت با قلبت يکيه . و من توي اين مدت هميشه اين حس خوب رو داشتم که دارم با يک همجنسم درد دل مي کنم . خوشحاليم از اينه که بلاخره تونستم اين همه بار سنگيني که روي سينه ام بود رو بلاخره با يکي قسمت کنم . به يکي بگم . حالا مي تونم با خيال راحت اين قسمت از سرنوشتم رو بذارم کنار . و به آينده �کر کنم . و براي اينده ام تصميم بگيرم .
ديگه نمي دونم چي بگم . هرچي �کر مي کنم که يه چيزي تايپ کنم ولي هيچي به زبونم نمي ياد . تازه اگر هم بياد اخرش باز بايد خدا�ظي کنم
يک بار ديگه از اين که هميشه به من لط� داشتين و به من نامه مي دادين خيلي تشکر مي کنم و از اين که به من اجازه دادين که براي يک مدت کوتاهي همدم شبهاي تنهايي شما باشم
اين شعرم رو تقديم مي کنم به همه کساني که �کر مي کنن تا ابد تنها مي مونن و نمي تونن براي خودشون يک دوست خوبي پيدا کنن و اين موضوعي بود که توي اکثر نامه ها بعضي از دوستان براي من مي نوشتن

هي پسر
تو تنها نيستي
بيهوده بر آينه چشم مبند.

در آن هنگام شب که پنجره ها ، تابش خورشيد را نجوا مي کنند ،
به آسمان اگر بنگري تو ،
با من هم نگاه خواهي بود
تو تنها نيستي هي پسر
تو تنها نيستي.

بيهوده بر آينه چشم مبند
از خود مگريز ، با من باش
تو تنها نيستي
در آن لحظه ي پاک که اقاقي ها
سرود مرغ خسته اي را زمزمه مي کنند ، تو تنها نيستي ،
اگر بشنوي از قلب خود ، عشق را ،
تو با من هم صدا خواهي بود

هي پسر
تو تنها نيستي
تو با من آشنا خواهي بود

.....

خداحا�ظ

This page is powered by Blogger. Isn't yours?