Wednesday, April 30, 2003

�رياد عزيز به جمع وبلاگ نويسان خوش آمدي
من اگر نيکم وگر بد تو برو خود را باش
مهموني چي جوري تموم شد ن�هميدم . اون دو تا بعد ا زمدتي شاد و شنگول اومدن پايين و سرم گرم حر� زدن با خودشون شدن . حالم از هر ج�تشون بهم مي خورد . از اين که شاهرخ داره پيش خودش �کر مي کنه که من چه قدر ساده و احمقم خيلي ناراحت و عصباني بودم . تموم اون روزهايي که با هم بوديم براي يک لحظه اومد جلوي چشمام . همش دروغ بود . همش و در همه ي اين برنامه ها من رو بازي داده بود . از طر�ي يک کمي هم ترسيده بود . اين که قرار بوده که من هم تزريقي بشم مو رو بر تنم سيخ مي شد . شاهرخ چه طور مي تونست که اين قدر منو به بازي بگيره . وقتي از کنارم رد مي شد حالم از بوي تنش بهم مي خورد . نمي دونم چرا ديگه به نظرم زيبا نبود . جذاب نبود . ادم کثي� و اشغالي به نظرم مي اومد . من خودم چي بودم . مگه غير از اون بودم . قبل از اين قرار بود که من توي بغل شاهرخ بخوابم . خب حالا يکي ديگه خوابيده بود . اين کار کثي�ي بود مگه ؟ دوباره سوالهاي زيادي توي سرم پيچيد . دوباره به خودم شک کردم . دوباره براي يک لحظه تصميم گر�تم که ديگه به خودم �کر نکنم . ديگه به احساساتم توجه نکنم . خودم رو سرکوب کنم .
اومديم خونه . من بلا�اصه اومدم توي اتاقم و در رو بستم و تمام لباس هامو در اوردم و لخت روي تخت ا�تادم . دلم مي خواست تنم هوا بخوره . امشب تن من خيلي از ن�رت سوخته بود .
اصلا نمي خواستم به اين موضوع �کر کنم اما مگه مي شد . �کر اين که چه جوري من به يک همچي ادمي گ�تم که دوست دارم حالام رو بهم مي زد . �کر اين که چه جوري شاهرخ توي چشماي من نگاه ميکرد و مي گ�ت عاشقتم من رو رواني مي کرد . از خودم بدم اومده بود . يک حس شرم داشتم . سرم رو گذاشتم زير بالش و با دستام لبه هاي بالش رو پايين کشيدم که هيچ نوري به چشمام نخوره . تاريک تاريک بشه . نمي خواستم اصلا هيچ جا رو ببينم . شرم داشتم از خودم از احساس ساده اي که داشتم . از قلبم که �ريب خورد . داشتم خ�ه مي شدم . هوا که کم بهم مي رسيد ، اصلا بغض هم گلوم رو بسته بود و نمي ذاشت راحت ن�س بکشم بالش رو از سرم برداشتم و يک ن�س عميق کشيدم و از زور ناراحت و خستگي چشمام رو روي هم گذاشتم و ديگه ن�هميدم چي شد و خوابيدم
صبح که بيدار شدم ديدم مثل يک مار لاي ملا�ه ام پيچ خوردم . خب لباس تنم نبود مثل اين که يک کم سردم شده بود . طبق معمول هيچ کس خونه نبود . از پله هاي اتاقم اومدم پايين . ساعت 10 صبح بود . از کنار تل�ن داشتم رد مي شدم که يک د�عه ايستادم . نمي دونم چند دقيقه به تل�ن خيره شدم ولي توي همون چند دقيقه داشتم تصميمات مهمي براي خودم مي گر�تم . بايد يک کاري مي کردم اگه همين جوري ادامه مي دادم در واقع يعني دارم به خريت خودم ادامه مي دم . حالم از اين که به چشم شاهرخ يک ادم احمق هستم بهم مي خورد . ديگه تصميمم رو گر�تم من بايد از شاهرخ دور مي شدم وگرنه معلوم نبود سرنوشتم چي بود تازه قرار بود که من رو با دوستاش اشنا کنه . دوستايي که معلوم نبود که ايا هر چي در موردشون گ�ته راست بوده يا نه . اما همين که به ياد دوستاي شاهرخ ا�تادم دوباره چشماي �رامرز اومد جلوم . نه �رامرز نمي تونست اين کاره باشه نمي تونست اين قدر پست باشه . من درد رو توي چشماي �رامرز خونده بودم .
حسابي گيج شده بودم . دستم رو بردم روي پريز تل�ن و اون رو قطع کردم . شاهرخ معمولا ساعت هاي 11 زنگ مي زد و من هم ديگه تا عصر تل�ن رو وصل نکردم اما هنوز ساعت به 11 نرسيده بود که صداي زنگ در بلند شد . مي دونستم خودشه . مي دونستم که اگه الان در رو براش باز کنم بهم مي گه سلام عزيزم حالت چه طوره . مي دونستم که دوباره من رو توي بغلش مي گيره و مي گه اخ چه قدر دوستت دارم . مي دونستم .... شايد 5 بار زنگ زد ولي در رو باز نکردم تا اين که ديگه ر�ت . تل�ن هم وصل نبود
ديگه تموم شد . بعد از ر�تن شاهرخ حس مي کردم که دوباره ازاد شدم . يک حس رهايي داشتم . نمي دونم شايد به خاطر اين بود که چهره ي شاهرخ ديگه براي من يک چهره ي جذاب نبود بلکه شبيه ادماي پست و حقير بود و حالا که مي ديدم ديگه با يک همچي چهره ايي برخورد نمي کنم احساس رهايي مي کردم
ديگه تموم شده بود . تا چند روز هر صبح ميامد پشت در و زنگ در رو مي زد ولي من باز نمي کردم و چون تل�ن هم برنمي داشتم �کر مي کرد که من خونه نيستم و اين کا�ي نبود من بايد يه جوري بهش مي �هموندم که ديگه نمي خوام باهات باشم تا اين که اخر ه�ته ي بعد باز خانواده ام تصميم گر�تن که برن خونه ي داييم . مادرم به من گ�ت حاضر شو بريم ولي بهش گ�تم نه حوصله ندارم . خلاصه من خونه تنها موندم و اونها ر�تن . يک ساعت بعد نشستم کنار تل�ن و منتظر شاهرخ بودم . مي دونستم زنگ مي زنه . براي اين که چرا نبودم و امشب هم نر�تم خونشون
حدسم درست بود زنگ زد گوشي رو بلا�اصله برداشتم گ�ت : ديگه سراغي از ما نمي گيري چي شده ؟ خيلي رک و رو راست بهش گ�تم اره درست حدس زدي چون ديگه نمي خوام باهات باشم . خيلي متعجبانه گ�ت : چي ؟ گ�تم : گ�تم که ديکه ازت خوشم نمي ياد .اولش باور نمي کرد هي مي گ�ت بابا ما رو سر کار گذاشتي ها ولي بعد ديد که نه شوخي نيست گ�تش که به همين راحتي ؟ گ�تم به همين راحتي . گ�ت : براي چي ؟ گ�تم : همين جوري ديگه ازت خوشم نمي ايد يعني ديگه زات بدم مياد . گ�ت : واقعا . ديگه حوصله ي بحث نداشتم گ�تم : خدا�ظ و گوشي رو گذاشتم .
توي عمرم تا حالا اين قدر احساس رهايي نکرده بودم . از خوشحالي بلند شدم اومدم توي اتاقم و کامپيوترم رو روشن کردم و يکي از اهنگهايي که دوست داشتم رو گذاشتم و شروع کردم به کار کردن با برنامه هاي کامپوتريم .
ديگه از �رداي اون روز من شاهرخ رو نديدم تا امروز که 4 سال هست که از اون روز گذشته .
البته بعد از يک مدتي خانواده هامون سر يک موضوعي قهر کردن و تا يک سال اصلا از هميدگه خبر نداشتيم . بعد از يک سال هم دوباره خواهر و بردار اشتي کردن متوجه شديم که شاهرخ ر�ته دبي و اونجا مشغول کار شده . اما من اصلا باور نکردم . زنداييم سابقه ي دروغ گ�تن زياد داشت
به خاطر همين حدس زدم که قضيه اين جوري ها هم نيست و يک موضوع ديگه اي هست که زنداييم براي اين که مطرح نشه توي �اميل به همه گ�ته که شاهرخ ر�ته دبي . من حدس مي زدم که شاهرخ يک جايي داره اب خنک مي خوره
خلاصه هنوز که هنوز از شاهرخ خبري نيست با داييم که حر� مي زنيم ميگه حالش خوبه و به همه سلام مي رسونه . ديگه هم براي من �رقي نمي کنه که دبي باشه يا زندان . به هر حال عاقبت ا�رادي که توي کار موادن معلومه . ممکنه که خوشي شون خيلي طول بکشه اما بلاخره تموم مي شه
همين طور که حکايت من و شاهرخ هم تموم شد

Tuesday, April 29, 2003

شب مهموني �را رسيد . من بهترين لباسو شلوارم رو پوشيده بودم . اصلاح کرده بودم و موهام رو هم ژل زده بودم . امشب قرار بود که به من و شاهرخ حسابي خوش بگذره . توي اينه چند بار خودم رو ديدم . نه چيزه بدي نبودم . چند بار به خودم خنديدم .

خونه ي دخترداييم خيلي بزرگ بود و دو طبقه هم بود . مهموني طبقه ي اول بود . شاهرخ چه لباسي پوشيده بود . يک شلوار تنگ مشکي و يک تي شرت استرچ طوسي روشن . صورت اصلاح کرده و بسيار جذاب .
وقتي وارد شديم به رسم مهموني ها همديگر رو چند بار بوسيديم و به قول معرو� چاق سلامتي کرديم همه چي خوب بود تا اين که سر و کله ي يکي از پسرهاي �اميل شوهر دختر داييم پيدا شد . هم سن و هم تيپ شاهرخ . از وقتي که اون پيدا شد ديگه شاهرخ طر� من نبود . همش با اون بود و با اون مي گ�ت و مي خنديد . گاه گاهي هم توي گوش هم ديگه يک چيزايي زمزمه مي کردن . و من هم حسابي عصباني بودم . شاهرخ بايد با من مي بود . من با جمع پسرها و دخترهاي �اميل بودم ولي حواسم �قط به اون دوتا بود . تا اين که شام رو چيدن . همه مشغول کشيدن شام بودن . اين طر� و اون طر� اتاق رو نگاه کردم . خبري از شاهرخ نبود . دنبالش گشتم . دنبال دوستشم گشتم . جمعيت زياد بود و همه هم دور ميز جمع بودن و سر پا ايستاده بودن . يک د�عه شاهرخ رو ديدم که از در ر�ت بيرون و به دنبالش هم دوستش ر�ت بيرون . داغ شده بودم . خودم رو کشيدم کنار و يواشکي ر�تم دنبالشون . مسيرشون رو �هميده بودم . ر�تن طبقه ي بالا . يه چند دقيقه صبر کردم . بعد من هم از پله ها ر�تم بالا . طبقه ي بالا کاملا تاريک بود هرچه بالاتر مي ر�تم صدا هم کمتر مي شد . طبقه ي بالا کاملا تاريک بود �قط از زير درز در يک اتاق معلوم بود که چراغ خواب اتاق روشنه . ر�تم سمت اتاق . قلبم تند مي زد . يکي گ�ت يواش . مي خواستم در رو يکهو باز کنم و برم تو اما ديوونگي بود . از سوراخ در هم هيچي ديده نمي شد تصميم گر�تم روي زمين بخوابم و از پايين در ببينم . ا�را د توي اتاق متوجه نمي شدن . اتاقهاي بيرون تاريک بود . پايين در هم به اندازه ي کا�ي کوتاه بود . مثل جهنم داغ بودم و گيج ...
کاملا مشخص بود . دو ن�ر لخت کنار هم نشسته بودن . شاهرخ با دوستش بود . پاهاي شاهرخ خيلي مو داشت و اين کاملا معلوم بود . توي نور کم چراغ تقريبا از زير در �قط معلوم بود که دو ن�ر روي زمين نشسته اند . اون اتاق هيچ تختي نداشت . �قط يک ميز کار بود که اون هم براي شوهر دختر داييم بود . داشتم مثل گدازه مي سوختم . يکي آه کشيد . نمي دونستم چي کار دارن مي کنن اما ....

صداي دوست شاهرخ بود . �کر کنم اسمش ناصر بود . آره ناصر . از �اميل هاي شوهر دختر داييم بود . ناصر گ�ت : بد زدي . شاهرخ مگه چي کار کرده بود ؟

شاهرخ گ�ت : مرد باش مرد . داشتم کور مي شدم . يک د�عه ديدم دست شاهرخ اومد پايين و يک چيزي گذاشت روي زمين . باورم نمي شد . سرنگ بود . مي خواستم نزديک تر بشم و سرم رو به در نزديک کنم اما ديدم ناصر سرش رو اورد پايين و برد لاي پاي شاهرخ و .... بلند شدم . سرم گيج مي ر�ت . تنم داغ بود . نه از شهوت . از ن�رت

سرنگ .. سرنگ ... �کر من �قط سرنگ بود . شاهرخ ؟ باورم نمي شد . چه طور تونسته بود . حالا مي �هميدم که چرا شاهرخ هيچ اصراي براي داشتن سکس با من نداشت . خودش رو جاي ديگه خالي مي کرد . و اگر هم اين طور بود پس چرا با من دوست شد و گ�ت عاشقتم دوستت دارم و ...

�کر سرنگ ديوونه ام کرده بود . شاهرخ من رو براي من نمي خواست . براي کارش مي خواست . نکنه مي خواست معتادم کنه ؟ يا براي کارهاي ديگه است�اده کنه ؟ هم زمان که اين �کر ها رو مي کردم ياد چهره هاي دوستاي شاهرخ ا�تادم . سامان ، پدرام ، سياوش ، و �رامرز . نکنه همه ي اين ها توي اين کار بودن ؟ ولي نه يک چيزي به من مي گ�ت نه . �رامرز مذهبي بود . اعتقاد داشت . ولي از کجا معلوم شايد شاهرخ دروغ گ�ته بود ؟ خداي من ...

تحمل يک شکست ديگه رو نداشتم . همون جا خشکم زده بود . صداي اه و ناله ي ناصر بلند شده بود ، از پله ها اومدم پايين . ر�تم دستشويي صورتم رو شستم . رنگم زرد شده بود . هيچ کس چيزي ن�هميده بود . هر کس يک گوشه اي مشغول خوردن بود . اگه کسي گوشه اي نبود پس حتما گوشه اي ديگه بود .

کسي متوجه نشده بود . خداي من سرنگ ... �رامرز .... �رامرز .... شاهرخ ....

Sunday, April 27, 2003

مثل اين که لينک وبلاگ با تن ها و تنها درست وارد نشده بوده و غير قابل دسترس بوده . از همينجا از اين دوست عزيزم معذرت خواهي مي کنم و تشکر مي کنم که زود به من خبر داد . به هر حال اين مشکل رو بر طر� کردم

هيچ کس دل اين که به پشت �رامرز نگاه کنه نداره . شاهرخ مي گ�ت ا�تضاح بود . نمي تونست بشينه . راه بره . بخوابه . بيدار باشه . خلاصه بعد از کلي مراقبت و پانسمان دردش يک کمي تسکين پيدا مي کنه . ديگه �رامرز مي تونست راه بره و يا جايي بشينه اما هنوز يک درد خ�ي�ي توي وجودش بود . به سلامتي �رامرز يک مهموني دوستانه توي همون ويلا مي دن و اون عکسي هم که من ديدم در واقع براي همون مهموني بود . صورت زيباي �رامرز مي خنديد اما من ديده بودم که داره از درون درد مي کشه . علي هم دست کمي از �رامرز نداشت با اين ت�اوت که خانواده اش او رو طرد نکردن ....
اين قصه ي �رامرز بود . بعد از گ�تن اين ماجرا ديدم چشماي شاهرخ خيسه . من هم بغض گلوم رو گر�ته بود چون واقعا به �رامز علاقه مند شده بودم . با �کر اين که کدوم حروم خورده اي تونسته به بدن اين پسر زيبا ترکه بزنه ، حسابي اعصابم تير مي کشيد . خيلي دوست داشتم که �رامرز رو ببينم . خيلي دوست داشتم که پشت �رامرز رو ببوسم . خيلي دوست داشتم که براي �رامرز هر کاري که مي تونم بکنم . شاهرخ قول داده بود توي يکي از مهموني ها منو ببره و ....

شاهرخ ر�ت . ولي من روي تختم نشسته بود و به �رامرز �کر مي کردم و باورم نمي شد که اين بلا سر اون امده باشه . ناراحت بودم . مي خواستم گريه کنم . اما خودم رو نگه داشتم . من بايد مرد مي شدم . بايد به شنيدن اين چيز ها عادت مي کردم . من بايد خودم رو اماده مي کردم تا چيزهاي بسيار ديگه اي بشنوم و خورد نشوم . من بايد �رامرز رو مي ديم بايد باهاش حر� مي زدم . بايد .....
يک ه�ته گذشته بود . توي اين يک ه�ته رويا ي شب من �قط �رامرز بود . شاهرخ البوم رو برده بود. هيچ عکسي هم از �رامرز نداشتم و اين من رو بي قرار تر کرده بود . به روز مهموني ( سالگرد ازدواج دخترداييم _ خواهر شاهرخ ) نزديک مي شديم . بعد از اين مهموني شاهرخ قول داده بود که من رو به دوستاش معر�ي کنه . توي اين يک ه�ته به شاهرخ به کنايه گ�ته بودم که دوست دارم که با همه ي دوستات اشنا بشم . در واقع منظورم �قط �رامرز بود . مي خواستم اين طوري به شاهرخ حالي کنم که �رامرز هم حتما باشه . يادمه يک روز که با شاهرخ ر�ته بوديم پارک ديگه نتونستم تحمل کنم يک ريز از �رامرز و اين که الان کجاست و چي کار مي کنه ايا توي مهموني هم هست يا نه از شاهرخ سوال مي کردم . يک د�عه شاهرخ گ�ت : چيه خيلي گير دادي ؟ گ�تم نه . اخه دليل دارم . گ�ت : اوليش ؟ گ�تم : اول اين که به خاطر بلايي که سرش اومده و به خاطر اين که خانواده اش هم �کر مي کنن گناهکاره و اون رو طرد کردن و دوم اين که تو مي گي که اون يک پسر مذهبيه اين برام خيلي جالبه . گ�ت : اره . وقتي که من هم باهاش دوست شدم و به من از روحيات خودش مي گ�ت �کر مي کردم که از اين بچه هاي بسيجيه و مي خواد که از ادم حر� بکشه بيرون . اخه توي کلاس با من از اين حر� ها مي زد ولي زنگ ت�ريح توي نماز خونه بود . براي من هم جالب بود ولي اين دليله ي براي اين که تو ب�همي که حس همجنسگرايي چيزي نيست که تو بخواي داشته باشي يا نداشته باشي. وقتي با تو هست يعني اين که اگه بخواي سرکوبش کني خودت رو از بين بردي . تو �کر مي کني عشق به شخصيت ادم هاست ؟ يعني کسي که شخصيت مذهبي داره نمي تونه همجنسگر باشه ؟ هيچ �کر کردي که ما چه قدر دکتر يا نويسنده يا مهندس يا بازيگر يا خواننده ي همجنسگر داريم ؟
سوال عجيبي بود . وقتي حر� از بازيگر شد چند تا از پسرهاي بازيگر رو که مورد علاقه ام بودند رو به خاطر اوردم . يعني ممکن بود اونها هم همجنسگر باشن . اخرين مصاحبه ايي که با يکي از اين بازيگرها کرده بودن ، توي پارک بوده که داشته با دوستش مي دويده .با دوستش ... با دوستش ... يعني امکان داشت ؟ يعني .....
امروز هم مي خوام وبلاگ يک دوست ديگه رو معر�ي کنم .
عاشق تنها اسم اين وبلاگ هست . ولي عنوان وبلاگش به نظرم خيلي جالب و با معني اومد و من با همين عنوان بهش ليک دادم : با تن ها و تنها عنوان وبلاگ اين دوست تازه هست که از همين جا به اين دوست خوبم خوشامدگويي مي گم
خيلي خوشحالم که تعداد وبلاگ ها داره زياد و زياد تر مي شه . ولي هنوز کميم . نسبت به تعداد وبلاگ هاي ايراني ديگه خيلي کميم ولي خب جاي اميدواري هم هست . تعداد زياد وبلاگ هاي گي به نظرم من مي تونه يک
نوع �رياد باشه يک نوع اظهاروجود. وجودي که توي خ�قان اين سرزمين
خاموش ، سرش رو کرده توي لاک خودش.
به هر حال اميدوارم اين روندي که آغاز شده همين جور ادامه پيدا کنه

دنباله ي خاطراتم
سامان در شر� طلاق بود . پسري 25 ساله که در 22 سالگي ازدواج کرده بود اما به دلايل
سردي ر�تارش با زنش و اين که اون هيچ توجهي نداشت و نيازهاي روحي زنش رو در نظر نمي گر�ت ، باعث شده بود که زنش �کر کنه که سامان از روي قصد داره اين کار رو مي کنه تا اون ب�همه که بايد پاشو از زندگي سامان بذاره کنار به خاطر همين تقاضاي طلاق کرده بود . شاهرخ مي گ�ت از وقتي که زنش مي خواد طلاق بگيره ر�تاره سامان با زنش خيلي بهتر شده چون اين عمل در واقع حکم ازاديه سامانه
�ريبرز 26 ساله بود . اون دو گروه دوست داشت . گروه اول پسرهايي بودن که اهل حال کردن با زن بودن و نمي دونستن که �ريبرز از اين ر�تارها خوشش نمياد . گروه دوم دوستاش هم همين شاهرخ و بچه ها بودن که همه مي دونستن که اون يک همجنسگرا هست . اما چند سال پيش دوستاي گروه اول �ريبرز وقتي مي بينن �ريبرز هيچ علاقه اي به زن نداره براي اين که باهاش يک شوخي کرده باشن . توي يکي از همون مهوني هاي دوستانه بامشروب حسابي مستش مي کنن که ديگه از خود بي خود مي شه بعد ، از چند دختري که براي حال کردن اورده بودن يکي رو مي اندازن به جون �ريبرز . اون هم که ديگه مست بوده و اصلا رمق حرکت نداشته . حالش هم خوب نبوده . وقتي هشيار ميشه و دوستاش عکس هاي حال کردنشو با يک زن بهش نشون مي دن از اين کار خودش و دوستاش متن�ر ميشه که تا چند ماه خودشو ناپديد مي کنه . همه دنبالش مي گردن اما �قط دوستاي گروه دومش اون رو پيدا مي کنن و باهاش صحبت مي کنن و ارومش مي کنن
پدرام . پدرام تک �رزند خانواده بود و 23 سال داشت . عاشق پدر و مادرش بود و از اين که مي ديد اون ها منتظرن و از اون خواهش مي کنن که ازدواج کنه و تشکيل خانواده بده و صاحب بچه بشه ، ديگه نمي تونست نه بگه . اون تک �رزند خانواده بود و پدر و مادرش رو هم خيلي دوست داشت و اونها هم ارزوهاشون رو در پدارم ميديدن . پدرام مجبور بود به خاطر پدر و مادرش ازدواج کنه . بچه ها خيلي خواسته بودن که جلوگيري کنن اما پدارم عاشق پدر و مادرش بود و نمي خواست که اون ها رو ناراحت يا نا اميد کنه . از نظر شاهرخ پدرام داشت خود کشي مي کرد .
اما �رامرز ......
�رامرز يک پسر کاملا مذهبي بود . به تمام مسائل مذهبي اعتقاد داشت و اين باعث شده بود که وقتي از احساسات خودش مطلع شده کاملا ا�سرده بشه و خودش رو گناهکار بدونه . خانواده اش به خاطر ا�سردگي شديد اون رو چند بار پيش دکتر مي برن اما اون به دليل شرمي که داشته حر�ي نمي زنه و از خودش هيچي نمي گه تا اين که در دبيرستان با شاهرخ اشنا ميشه . شاهرخ به دليل خونگرم بودنش خيلي زود توي دل �رامرز جا باز مي کنه . �رامرز هم که مي بينه دوست خوبي پيدا کرده دلشو مي زنه به دريا و همه چي رو براي شاهرخ مي گه و اون جاست که شاهرخ هم از احساساتش براي اون مي گه و در واقع خودش رو با �رامرز يکي مي دونه . اين باعث ميشه که �رامرز يک کم از ان ا�سردگي بياد بيرون . يکي از خصوصيات شاهرخ اينه که خوب مي تونه با حر�هاش و چشماش ادم رو سحر کنه و به درون ادم ن�وذ داشته باشه. کاري که در مورد �رامرز کرد و اون رو متقاعد کرد که گناهکار نيست . �رامرز به دليل مذهب و روشن�کري که داشته خودش رو باور مي کنه و وارد گروه شاهرخ مي شه . تا اين که توي يکي از اين مهموني ها از يکي از اين پسر ها خوشش ميياد و در همون جا باب دوستي رو مي ذارن و قرار مي ذارن که �ردا صبح �رامرز بره خونه ي دوستش . صبح �رامرز ميره خونه ي دوستش. خونه هيچ کس نبوده . دوست �رامرز هم که اسمش علي بوده براي شروع صحبت و معاشقه اول براي �رامز شراب مياره . اما همسايه ي عوضي و احمق خونه ي علي که يک ادم مذهبي خايه مال بوده و به علي هم شک داشته و اون روز هم علي رو از پنجره مي پاييده ، به اين ر�ت و امد شک مي کنه و به منکرات زنگ مي زنه . چون مي دونسته که علي خونه تنهاس و پدر و مادرش نيستن .
استکان اولي خورده شده بود که ماموران مي رسن و زنگ خونه ي علي رو مي زنن . علي در رو باز مي کنه اما از حالت چشماش و بوي الکل ماموران مي �همن که تل�ن الکي نبوده . مي ا�تن به جون اون بد بخت ها و بعد مي برندشون اداره ي منکرات بعد دادگاه هم براي اونها مجازات قائل مي شه و بعد ....
الان يادم نيست ولي مجازات �رامرز مثل اين که چند ضربه ي شلاق بوده . خوشبختانه مسئله �قط به خوردن شراب ختم مي شه و مسئله ي ديگه اي مطرح نمي شه
تمام پشت �رامرز کبود مي شه. پدرش اون رو طرد مي کنه و خونه ي خالش بستري ميشه . شوهر خاله ي احمق مذهبي ش هم از اين موضوع زياد خوشش نمي ياد و �رامرز رو از خونه بيرون مي کنه . خاله ي مهربون �رامرز به دوستاش ( شاهرخ ) زنگ مي زنه و با گريه و زاري مي خواد که به اين پسر پناه بدن . شاهرخ و دوستاش هم �رامرز رو مي برن ويلاي شمال که متعلق به يکي ديگه از دوستاي شاهرخ بوده و يک مدت اون جا نگهش مي دارن . شايد چند ه�ته طول مي کشه و .......

Friday, April 25, 2003

تناقض اسم وبلاگ يکي ديگه از دوستان هست که تازگي ها شروع به نوشتن کرده و من از همين جا به اين دوست خوبم سلام مي کنم و ورودش رو به جمع وبلاگ نويسان خوشامدگويي مي گم .

دارم به روزي �کر مي کنم که وبلاگ گي ها از بس زياده که ادم وقت نمي کنه بخونه .
نه ، خوبه . اميدوارشدم .
منتظر آدرس ديگر دوستان هستم

دنباله ي خاطرات
�ردا شاهرخ با آلبوم دوستاش امد . منو با اونها اشنا کرد . برنامش اين بود که مي خواست اول از طريق عکس منو با اونها اشنا کنه بعد از خصوصيات اخلاقيشون و از خانوادشون بگه بعد منو توي يکي از همون مهموني هاي دوستانه به همه معر�ي کنه و ديگه منو وارد دسته ي خودشون کنه . يک گروه 15 ن�ري که همه همجنسگرا بودن . البوم رو ورق زدم . عکس هاي معمولي و خيلي دوستانه البته يک کم از معمولي اون ورتر . بعضي از دوستاي شاهرخ به نظرم خيلي باحال اومدن . بعضي هاشون خيلي خوشگل بودن . خصوصا يکيشون که �هميدم اسمش �رامرز هست ، توي چند تا عکس اول بود ولي عکسها اون قدر نزديک نبود اما تا همون حدود مي شد �هميد که چه پسر خوشگل و جذابي هست . تا اخرين ص�حه ي البوم رسيد که يک عکس از �رامرز بود . از چهره ي �رامرز و اون هم خيلي نزديک . نمي تونستم از چهره اش دست بردارم خيلي جذاب بود . چشم ها و لب ها و ابروها همه و همه به صورت �رامرز يک زيباي مردونه اي داده بود يک زيبايي که باعث شده بود که من به چشم هاي �رامرز خيره بشم و نمي دونم چرا يکهو حس کردم که اين عکس و پشت اين چهره ي زيبا يک دردي پنهونه . لبهاي �رامرز مي خنديد اما چيني که زير چشاش ا�تاده بود حالت خنده نبود حالت يک خستگي و ماتم بود . يک درد . البوم رو دادم به شاهرخ . شاهرخ چند تا از عکس ها رو در اورد من نديدم که کدومهارو در اورد . گ�ت : اين عکس هايي که در اوردم عکس هاي کساني است که به يک مشکلي يا دردي گر�تارن ولي هيچ کدومشون وجود خودشون رو انکار نکردن اون هم مثل تو . بيا بشين تا بهت معر�ي کنم . ر�تم کنارش نشستم من روي زمين بودم و اون روي تخت بود و به ديوار تکيه داده بود . کنارش نشستم . عکس ها به پشت بود . اولين عکسي که به من نشون داد عکس پسري به اسم سامان بود . به نظرم پسر شيطوني اومد . چشماش داد مي زد . دومي عکس �ريبرز بود اون هم به نظرم پسر شيطوني امد البته چهره اش از سامان مودب تر بود . سومي پيام بود به نظرم رسيد پسر عاقلي هست از اون پسرهايي که خيلي منطقي اند . اما چهارمي عکس �رامرز بود . پسري که به نظر من خيلي زيبا خيلي عاط�ي بود اما يک دردي توي چشماش بود . شاهرخ همه ي زندگي اين ا�راد رو به من گ�ت و من �قط سکوت کردم . شايد اسمشو تعجب بذارين اما تعجب نبود . حر� هاي شاهرخ يک شوک بود . با يک مسائل خيلي تازه اي اشنا مي شدم . توي اين 17 سالي که زندگي کرده بودم تا حالا به اين جور مسائل بر نخورده بودم همه خبر هايي که تاحالا شنيده بودم مربوط مي شد به گر�تاريهاي عشق و عاشقي پسر ها و دختر ها . غا�ل از اين که توي دنياي همجنسگراها چه خبرهايي هست . من اونجا و از زبان شاهرخ �قط سرنوشت چهار ن�ر رو �هميدم ولي وقتي به اينترنت وصل شدم و با ديگران ارتباط برقرار کردم با خيلي از مسائل تازه ي ديگه اي هم برخورد کردم ......

Thursday, April 24, 2003

خوشحالم که دوباره مي خوام يک وبلاگ تازه از يک دوست ديگه بهتون معر�ي کنم
س�ري به درون اسم اين وبلاگ هست که بهش لينک دادم . مي تونيد سر بزنيد . مي تونيد که نه . حتما سر بزنيد
حر� قشنگي زده . نه واقعا ما توي اين بيست و چهار ساعت شبانه روز ، چند ساعتش رو وقت مي ذاريم براي �کر کردن به خودمون . به مسائلي که توي �کرمون هست و مهمتر از اون رسيدن به جواب سوالهايي که برامون مطرح هست . کي ممکنه بگه که من هيچ سوالي ندارم ؟ اين يعني اين که من اصلا �کر نمي کنم . کسي که بشينه يک کم به پيرامونش �کر کنه قطعا به سوالهاي زيادي مي رسه که براشون جواب نداره . و اون وقته که اين جرقه به جون ادم مي ا�ته که به دنبال جواب بگرده .
نظر شما چيه ؟

ديروز يک کم پکر بودم . داشتم توي وبلاگ ها سرک مي کشيدم که به وبلاگ من تنها هستم رسيدم . با اين که به اندازه يک اپسيلون خرده چوب ر�ته بود توي چشمش و من هم خودم خوب مي دونم که چه دردي داره چون تجربه اش رو دارم ، ولي با اين حال خيلي خنده دار ماجراي اون روزش رو تعري� کرده .
خلاصه يک کم خنديديم . اقا حالا چه طوري ؟ خوبي ؟

راستي يکي از دوستان تهديد کرده که برام مي خواد يک ويروس ب�رسته . دوست عزيز ، ما که با هم دشمني نداريم داريم ؟ خلاصه اگه ديدين از من خبري نيست بدونين که کيش و مات شدم


Wednesday, April 23, 2003

دو تا دوست ديگه به جمع وبلاگ نويسان اضا�ه شدن . يکي بيست ساله ها ست و ديگري گي _ عشق
البته اين دو تا دوست از من نخواستن که بهشون لينک بدم اصلا بهم نامه ندادن من به طور خيلي ات�اقي با اين دوستان اشنا شدم ولي از اونجايي که دوست دارم وبلاگم جايي باشه براي معر�ي وبلاگ ديگر دوستان گي به خاطر همين بهشون لينک دادم . شما دوستان ديگر هم که قصد دارين يک وبلاگ راه بندازين اميدوارم که زود تر اماده شين . يک سايت ديگه هم معر�ي کردم به اسم بلاگ اسکي که مثل پرشين بلاگ مي مونه ولي وقي که باهاش کار کردم به نظرم امد که خيلي از پرشين بلاگ راحت تر و مرتب تر هست البته هنوز اطلاع ندارم که ايا مثل پرشين بلاگ متن نوشته ها رو سانسور مي کنه يا نه . به هر حال بد نيست که تو دوست عزيز که قصد داشتن يک وبلاگ رو داري به اين سايت هم سر بزني و براي خودت يک ص�حه درست کني . شايد بيش تر از يک دقيقه وقت نگيره . گ�تم که به نظرم خيلي راحت تر از پرشين بلاگ مياد .
باز هم از نامه هاي پر مهر شما تشکر مي کنم

کي راست مي گ�ت ؟ من يا شاهرخ ؟ من مي گ�تم که اين زندگي خيلي بيهوده ست ولي شاهرخ مي گ�ت تو داري بيهوده ش مي کني . حر� هاي شاهرخ يک کم ارومم کرد . واقعا مگه من تقصير داشتم ؟ نه نبايد پيش پيش قضاوت مي کردم يا اين که حدس مي زدم که چه خواهد شد چه نخواهد شد . بايد صبر مي کردم و زندگي مي کردم تا ببينم چه خواهد شد . و حالا که �کر مي کنم مي بينم که حر� شاهرخ درست بود . ايا عشق به شاهرخ و حسرت در اختيار گر�تن تمام وجود شاهرخ دليلي براي زندگي نمي تونست باشه ؟ ايا دليل بيهودگي زندگي من بود ؟ عشق مگه چيز مقدسي نيست ؟ من هم که عاشق بودم . پس چرا مي گ�تم که زندگي بيهود ست ؟ شايد حق با شاهرخ بود من هنوز ن�هميده بودم که شاهرخ عاشق منه و من هم با اين که مي دونستم ديوونه ي شاهرخم اما انکارش مي کردم . غير از اين چيزه ديگه اي نبود يعني نمي تونست که باشه . واقعا تقصير من نبود . من 17 سال زندگي کرده بودم و توي اين مدت �قط و �قط از معني عشق اين رو �هميده بودم : عشق يعني ازدواج دختر و پسر . همين و همين و همين . من حالا با يک دنياي ديگه اي اشنا شده بودم و تصميم گر�تم که ديگه خودم رو سرزنش نکنم و تصميم گر�تم که باور کنم که هستم و بايد باشم . حق باشاهرخ بود بايد از زندگي لذت برد . هر طور که دوست داري و من چيز نمي خواستم جز لذت يک رابطه ي عاشقانه با شاهرخ .
اون موقع من هنوز به اينترنت وصل نبودم هنوز با سايت گي ايران اشنا نبودم . داستانهاي عاط�ي شو نخونده بودم . از سرگذشت ا�رادي مثل خودم بي خبر بودم . �کر مي کردم که همه در عين خوشي به معشوقشون مي رسن . حر� هاي اون روز شاهرخ به من چند بار شوکه داد : شاهرخ رو مجبور به ازدواج کرده بودن . اگه ازدواج مي کرد چي ؟ اگر از من دور مي شد ... اگر ..... اگر .....اگر
شاهرخ گ�ته بود که توي مهوني تمام وقت صر� صحبت کردن با همجنسگراهايي شده بود که مجبور به ازدواج بودن . اخه چرا ؟ چرا بايد اين طوري بشه . من �کر مي کردم که �قط من مشکل دارم و بقيه همه شادن و خوشن . اما شاهرخ چيز هاي ديگه اي گ�ت . تا ه�ته ي بعد هم که مهموني داشتيم من چيزهاي ديگه اي هم از شاهرخ شنيدم . باورم نمي شد که دوستاي شاهرخ که همشون همجنسگرا بودن اين چنين مشکلهايي داشته باشن. ولي خب بود کاريش نمي شد کرد .
�ردا شاهرخ عکس هاي دوستاش رو اورد با هزار تا حر� نا گ�ته ي ديگه ....

Tuesday, April 22, 2003

پس شاهرخ ديگه تصميمش رو گر�ته بود اون ديگه خودش رو به عنوان يک همجنسخواه باور کرده بود . حتي مي خواسته به دختر خاله اش اين رو هم بگه که دست از سرش بر داره اما نگ�ته بود چون ترسيده بود که ابروريزي بشه . اون داشت مبارزه مي کرد براي اين که وجود و اصالت خودشو ح�ظ کنه بر خلا� من که مبازره کرده بودم وجود خودم رو انکار کنم. گ�تم : شاهرخ خسته شدم از اين لوس بازي و بچه بازي خسته شدم . از اين که هر روز مي تونيم �قط سه ساعت همديگه رو ببينيم
خسته شدم . اخه تا کي ما مي خواهيم اين جوري ادامه بديم . که چي بشه . اخرش چي ؟ گ�ت : تو مي توني به خودت بقبولوني که چون اخرش مي ميري پس چرا درس بخوني يا چه کار کني ؟ مي توني ؟ اين طرز سوالت نشون مي ده که هنوز خودت رو نشناختي . من نمي دونم چرا نمي خواي يک ذره تلاش کني تا خودت رو باور کني . تو پاي راستت رو روي پله ي اول گذاشتي ولي پاي چپت رو مي خواي بذاري روي پله ي دهم . نمي توني بايد پله پله بري . تو بايد به زندگي اجازه بدي برات تصميم بگيره . شرايطي که زندگي ايجاد مي کنه يک نوع راه حل بهت نشون مي ده و شرايطي که خودت به اون ها �کر مي کني يک راه حل ديگه . بذار يک کم به سنت اضا�ه بشه . يواش يواش . به هر چي که دلت بخواد قول مي دم که برسي . بعد هم ما الان همديگه رو داريم . مي تونيم با هم باشيم از هم لذت ببريم مي تونيم بهم کمک کنيم . همين که الان تو داري با من درد دل مي کني يعني اين که منو خيلي دوست داري .ادم با هر کس نمي تونه درد دل کنه . و اين که ميبيني من اين جا نشسته ام و دارم برات حر� مي زنم به خاطر اينه که عاشقتم . نمي خوام ناراحت بشي . حالا خودت رو ناراحت نکن . قول بهت مي دم که اون دوران خيلي زود بگذره

هنوز دستش دور کمرم بود . مثل اتيش داشتم مي سوختم . تا حالا اين قدر به اون کسي که دوستش داشتم نزديک نبودم . صورتشو اورد جلو و صورت من رو بوسيد بعد بلند شد و گ�ت : پاشو پاشو که بايد خودت رو اماده کني براي يک مهموني . گ�تم چي ؟ گ�ت يادت باشه که ه�ته ي ديگه سالگرد ازدواج خواهرمه . مي خواد جشن بگيره خونشون . همه �اميل دعوتن . شايد زنگ زده و به عمه گ�ته . گ�تم نه مامان چيزي به من نگ�ت . گ�ت : به هر حال اماده باش که مي خوام حسابي بهمون خوش بگذره . خنديدم . گ�ت : کاري نداري ؟ نبينم که توي خودت نشستي و داري خيال با�ي مي کني ها خب ؟ ميکشمت . خدا�ظ ... و ر�ت
شاهرخ ر�ت اما تن من هنوز داشت مي سوخت


Saturday, April 19, 2003

مي دوني �رق تو با يک دزد چيه ؟ دزد با اين که مي دونه کارش زشته با اين که مي دونه اين قدر مرد نبوده تا با يک کار غير دزدي زندگيشو بچرخونه اما با اين حال با تمام وجودش سعي مي کنه که از همين راه دزدي هم که شده به زندگيش ادامه بده . اما تو با اين که توي مسير عادي زندگي خودت قرار داري و مرد و مردونه خودت رو باور داري ، از تمام امکاناتت است�اده مي کني که هم خودت رو سرزنش کني هم زندگيتو بيهوده نشون بدي . �کر مي کني چرا در تو يا در من ميل به همجنس هست ؟ چه جوابي داري بدي ؟ هيچي . مطلقا هيچي . چرا ؟ چون اصلا اين موضوع يک چيز خيلي عادي هست . از اول با تو بوده تو توي داشتن اين حس هيچ دخالتي نداشتي . اگه با خودت مبازره کني باختي . مگه من از بچه داشتن بدم مياد ؟ من عاشق بچه ام حداقل تو يکي که خوب مي دوني که من چه قدر از خواهر زاده ام خوشم مياد چون بچه ها رو دوست دارم . قدرت و توانايي جنسي هم دارم ولي خب وقتي که هيچ علاقه اي به زن ندارم چي کار کنم ؟ اين مسائل با روح و روان ادم سر و کار داره . شوخي بردار نيست . پوست ادم اگه زخمي بشه دو ه�ته بعد خوب ميشه اما اگه روح ادم زخمي بشه مي دوني چه قدر طول مي کشه که خوب بشه ؟ تو مي توني بر خلا� ميلت براي اين که مثل ساير مردهاي ديگه باشي خودت رو پابند يک زن کني اما مطمئن باش ضربه ي روحي بدي مي خوري . زندگي کنار ادمي که هيچ علاقه اي بهش نداري مي دوني يعني چي ؟ اون هم تا اخر عمر
ما هيچ مشکلي نداريم . ما خودمون داريم براي خودمون مشکل مي سازيم . توي همه جاي دنيا مردها با مردها ازدواج مي کنن �قط توي اين خراب شده است که وضع اين طوريه . �کر مي کني براي چي هر روز ميام خونتون ؟ من دارم از خونمون �رار مي کنم . از بس که مامان و بابا بهم مي توپن که چرا با دخترخاله ات ازدواج نمي کني . من مي خوام ازاد باشم . نمي خوام خودم رو بدبخت کنم . تازه دختر خاله ام هم بد بخت مي شه . وقتي با يک مرد معمولي مي تونه زندگي کنه چرا بايد بياد با من که همجنس خواهم زندگي کنه . به خدا بارها مي خواستم بهش بگم که دست از سرم برداره . من ادمهاي همجنس خواه زيادي ديدم . توي مهموني هاي دوستانه اي که داريم ، اگه بدوني که بعضي هاشون چه قدر ا�سرده اند . يک شب مي خواستيم که شادترين جشن رو داشته باشيم اما �کر مي کني که چي شد ؟ تمام شب وقت دلداري دادن و گوش دادن به درد دلهاي سه تا از همجنسخواه ها شد که مجبور به داشتن زندگي زناشويي بودن . اين جوري قضيه رو نگاه نکن . اگه عمقي �کر کني مي بيني که خيلي سخت و عذاب اوره .... تو هيچ مشکلي نداري مطمئن باش . تو �قط داري خودت رو اذيت مي کني وگرنه هيچ مشکلي نداري ....

Friday, April 18, 2003

يک سري لينک اضا�ه کردم
سر بزنيد

Wednesday, April 16, 2003

از تمام نامه ها و اظهار همدردي هاي شما دوستان خوبم خيلي خيلي خيلي سپاسگذارم . اما به خدا من نه عاشق شدم نه معشوق شدم نه ديوونه شدم نه از پشت خنجر خوردم نه يارم جوابم کرده نه .... �قط و �قط يک مشکلي داشتم که توي دانشگاه برام پيش اومده بود . اعصابم خورد بود به خاطر همين دلم به هيچ کاري نمي ر�ت . �قط همين بود . به خدا چيزه ديگه اي نبود . ما که با هم اين حر� ها رو نداريم . داريم ؟

و اما نامه ها
بهتر از من مي دونيد که گي ها به دسته هاي مختل�ي تقسيم مي شن . منظورم از روي علايق و سليقه هايي هست که دارن . يکي از دوستان همت به خرج داده و سايتي رو درست کرده براي گروه خاصي از گي ها که من توي قسمت گي سايت بهش لينک دادم . �قط يک کم همکاري شما لازمه که اين سايت يکي از بهترين سايتهاي گي بشه . اميدوارم که به تعداد اين چنين سايتها بيش از ايني که هست اضا�ه بشه

دوست عزيزم ، صاحب وبلاگ زندگي من . از همين جا به تو دوست خوب سلام مي کنم و خيلي خوشحالم که به جمع وبلاگ نويسان پيوستي . اميدوارم که نوشته هاي تو دريچه ي ديگري به اميد و تجربه براي من و دوستان من باشد .
حتما به اين وبلاگ سر بزنيد

در جواب نامه ي يکي از دوستان : من هيچ جايي رو نمي شناسم که به شما معر�ي کنم تا بتونيد سي دي يا �يلم هاي مربوط به گي ها رو پيدا کنيد . شرمنده

يک بار ديگه ازتون خواهش مي کنم که تقاضاي دوستي يا ديدار يا �رستادن عکس يا ... چيزاي ديگه نکنيد . هر درد دلي دارين هر صحبتي دارين برام با نامه بنويسين و مطمئن باشيد که من مي خونمش
بعضي از دوستان با است�اده از امکانات پارس ميل نامه هاي �ارسي مي نويسن و خاطراتشون رو بيان مي کنن . بعضي از خاطرات رو واقعا دلم نمي ياد که بيان نکنم اما خب نميدونم که شماها از اين که خاطراتتون رو بدون اجازه توي سايت بذارم ناراحت مي شين يا نه به خاطر همين پيشنهاد مي کنم اگه دوست دارين خاطراتتون رو توي ص�حه بذارم اخر نامه تون بيان کنيد که اجازه دارم يا نه

توي روزنامه خوندم که مدارک محرمانه يي که مربوط ميشده به زندگي و ا�کار خصوصي اسکاروايلد ( يکي از همجنسگراهاي معرو� انگليسي که محکوم به سه سال حبس ميشه ) به تازگي انتشار يا�ته . اگه دوستان از جايي خبري يا چيزه ديگه اي راجع به اين موضوع دارن خوشحال مي شم که به من هم اطلاع بدن

امروز �يلم تشييع جنازه ي احمد شاملو رو نگاه مي کردم
مرد بزگي بود

وه ! چه شبهاي سحر سوخته ، من
خسته
در بستر بي خوابي خويش
در� بي پاسخ � ويرانه ي هر خاطره را کز تو در آن
يادگاري به نشان داشته ام کو�ته ام .
کس نپرسيد ز کوبنده و ليک
با صداي تو که مي پيچد در خاطر� من :
«- کيست کوبنده ي در ؟»
هيچ در باز نشد
تا خطوط گم و رويايي رخسار تو را
باز يابم من يک بار دگر ...
آه ! تنها همه جا ، از تک تاريک ، �راموشي کور
سوي من داد آواز
پاسخي کوته و سرد :
«- م�رد دلبند تو ، مَرد!»

راست است اين سخنان :
من چنان آينه وار
در نظرگاه تو استادم پاک
که چو ر�تي ز برم
چيزي از ماحصل عشق تو بر جاي نماند
در خيال و نظرم
غير اندوهي در دل غير نامي به زبان
جز خطوط گم و ناپيدايي
در رسوب غم روزان و شبان

ليک ازين �اجعه ي ناباور
با غريوي که ز ديدار نابهنگامت
ريخت در خلوت و خاموشي دهليز �راموشي من
در دل اينه
باز
سايه مي گيرد رنگ
در اتاق تاريک
شبحي مي کشد از پنجره سر
در اجاق خاموش
شعله اي مي جهد از خاکستر

من درين بستر بي خوابي راز
نقش رويايي رخسار تو مي جويم باز

با همه چشم تو را مي جويم
با همه شوق تو را مي خواهم
زير لب باز تو را مي خوانم
دائم آهسته به نام :
اي مسيحا
اينک
مرده اي در دل تابوت تکان مي خورد آرام آرام
......

شاملو

Thursday, April 10, 2003

خوشحالم که امروز مي خوام دوباره يک ادرس جديد رو بهتون معر�ي کنم . رهپو اسم اين وبلاگ هست . من به اين دوست خوبم خوشامد گويي مي گم و اميدوارم که به نوشتنش ادامه بده
به اين دوست عزيز لينک دادم مي تونيد به وبلاگش سر بزنيد همچنين توي قسمت گالري هم يک ادرس جديد گذاشتم که عکس هاي قشنگي داره . از هر جور مدلي که بخواين عکس داره ولي خب عکس هاي زيبا هم زياد داره . توي قسمت سر مي زنم هم ادرسي گذاشتم براي کساني که مي خوان وبلاگ داشته باشن ولي نمي دونن چگونه مي تونن توي بلاگسپت ادرسي باز کنن . تقريبا ده تا نامه داشتم که از من مي خواستن راهنماييشون کنم.
اگه جواب نامه تون رو نمي دم �کر نکنين که بهشون اهميت نمي دم . نه . خيلي سرم شلوغه . قصد دارم �قط پنجشنبه ها باکسم رو چک کنم و جواب نامه ها رو بدم . نمي دونم چرا خسته شدم ديگه هيچ ميلي براي نشستن پشت کامپيتور رو ندارم . ديروز مي خواستم تمام خاطراتي رو که هنوز نگ�تم رو خلاصه کنم و يک جا بگم و ديگه براي يک مدتي خداحا�ظي کنم . نمي دونم چه مرگم شده . خيلي ناراحت و ا�سرده ا م
يک ه�ته مرخصي مي خوام . اجازه هست ؟

اهان راستي داشت يادم مي ر�ت که اين رو بگم . يکي از دوستان عکسشو برام �رستاده و خواسته که من هم براش عکسم رو ب�رستم . از همين جا از اين دوست عزيز تشکر مي کنم به خاطر ابراز صميميتي که با من کرده ولي خواهشا ديگه دوستان ديگه عکس ن�رستن و در خواست عکس نکنن. دليلشو خودتون بهتر از من مي دونين

دو سه تا از دوستان چند روز پيش نامه داده بودن و گ�ته بودن که تا چند روز ديگه ادرس وبلاگهاشون رو برام مي �رستن . ما که هنوز چيزي دريا�ت نکرديم . ولي اميدوارم که سر کاري نباشه
هي اقا با توام ! منتظرتم

ادامه ي خاطراتم . ادامه ي ن�رتم . ادامه ي گذشته ام . ادامه ي ....

وقتي رسيديم خونه با يک شتابي اومدم اتاقم و در اتاق رو بستم و کامپيوترم رو روشن کردم و تا وقتي که روشن بشه لباسهامو در آوردم . ساعت 12 شب بود که ما از مهموني برگشته بوديم و من از اوايل شب همش مي خواستم که ببينم که توي اين �لاپي شاهرخ چي هست . �لاپي رو باز کردم . 15 تا عکس داشت . نمي دونستم که چي هست روي يکي از عکس ها کليک کردم . حس کنجکاوي داشت منو مي کشت . يعمي چه جور عکسي بود ؟ تا اين که نمايان شد و من شوکه شدم . دو تا پسر که �قط شلوار پاشون بود و بالاتنشون برهنه بود همديگر رو بغل کرده بودن و داشتن از هم با يک حس عاشقانه اي لب مي گر�تن . اون هم کجا ؟ توي خيابون ميون صد ها ن�ر آدم . عکس دوم از اون زيباتر بود . دو تا پسر توي رخت خواب در آغوش هم خوابيده بودن . عکس سياه و س�يد بود . اما به عنوان اولين عکس روابط عاشقانه ي دو مرد ، هنوز که هنوز ه توي ذهنم حک شده . از اين عکس خيلي خوشم امده بود . عکس هاي بعدي هم توي همين موضوعات بود : عشق دو پسر به هم . يا همديگر رو بغل کرده بودن يا در آغوش هم بودن يا از هم لب مي گر�تن يا به چشم هاي هم نگاه مي کردن يا ...
خدايا شاهرخ با اين عکس ها چه احساسي رو در من شعله ور کرده بود . درست از همون روزي که بهش گ�ته بودم که من از سکس خوشم نمي ياد اين علاقه در من به وجود آمده بود که با شاهرخ بلاخره روزي سکس داشته باشم و عجيب بود . آدم ها توي شرايط مختل� چقدر عوض ميشن . من که اصلا از سکس خوشم نمي امد من که مي خواستم برم پيش دکتر من که مي خواستم خود درماني کنم حالا با تمام وجود خودم رو متعلق به يک همجنس خودم مي دونستم و وجود اون رو هم متعلق به خودم مي دونستم . وجودي که من بايد حتما ازش لذت مي بردم و اين حق من بود . ديگه برام يقين شده بود که من تنها نيستم بلکه خيلي ها هستن که اين حس رو دارن . در واقع بايد بگم که من هم شانس اوردم که در سالهاي اولي که خودم را شناخته بودم با شاهرخ اشنا شدم . منظورم با روحيات شاهرخ هست . ورگرنه معلوم نبود شايد من به همون خود درماني که براي خودم تجويز کرده بودم ادامه مي دادم يا اين که نه ديگه مي زدم به سيم اخر و اين موضوع رو به يک دکتر يا روان پزشک مي گ�تم . ولي حر� هاي شاهرخ و اين عکس ها خيلي روي من اثر داشت . اين که ديگه من تنها نيستم خيلي برام مهم بود البته سوالهاي نگ�ته اي هم هنوز داشتم که از شاهرخ بپرسم ولي خب سوالهاي مهم تري جواب داده شده بود و من با روياي شاهرخ او شب رو به خواب ر�تم .....
غير ممکن بود که شاهرخ به من هر روز سر نزنه . ديگه خيلي بهم نزديک شده بوديم . ديگه به حالت رسمي با هم حر� نمي زديم . از دو برادر بهم نزديک تر شده بوديم . هر وقت که در رو باز مي کردم بعد از اين که به هم سلام مي داديم همديگر رو بغل مي کرديم و صورت هاي همديگر رو مي بوسيديم . احوال پرسي من يک جوري بود که انگار بايد از همه کارهاي شاهرخ خبر داشته باشم اون هم به خاطر اين بود که حس مي کردم ديگه شاهرخ به من تعلق داره . با هم مي ر�تيم بيرون . مي ر�يتم پارک ، سينما ، رستوران ، حر� هاي جدي مي زديم چرت و پرت مي گ�تيم بحث مي کرديم گاهي دعوامون مي شد گاهي بچه بازي در مي آورديم و گاهي هم �يلم مي اورد و توي کامپيوتر من نگاه مي کرديم . از اون روز به خصوص ديگه شاهرخ هيچ �يلم سوپري نياورد . �قط �يلمهاي معمولي گاهي کمدي هم مياورد توي اين مدت هايي که با هم در اتاق بوديم هيچ وقت نشد که شاهرخ به من بگه که خب ديگه نظرت در مورد سکس چيه . با اين که هميشه خونه هم تنها بوديم . مي تونستيم ساعت ها با هم باشيم و لذت ببريم ولي هيچي نمي گ�ت . شايد به خاطر اين بود که به حر� من و به درخواست من احترام گذاشته بود و شايد هم به خاطر اين بود که دوست داشت اين موضوع و داشتن يک رابطه ي سکسي از طر� من عنوان بشه و شايد هم به خاطر اين بود که اون مجبور بود که به خاطر علاقه ي زيادي که به من داره به قول معرو� به هر سازه من برقصه و من هم بهش گ�ته بودم که �علا از سکس خوشم نمي ياد
اما يواش يواش از اين ت�ريح ها و از اين خوش گذراني ها خسته شده بودم . با خودم مي گ�تم که تا کي بايد الکي خوش باشيم . نه برنامه اي نه هد�ي نه هيچي . خب من ديوونه ي شاهرخ بودم اما چي کار مي تونستم بکنم . نه مي تونستيم زندگي مشترک داشته باشيم . نه مي تونستيم به طور رسمي ديگه با هم باشيم و هزار تا نه ي ديگه . هر چي �کر مي کردم مي ديدم زندگي زناشويي خيلي �رق داره . يک سري از محدوديت هايي که ما داشتيم نداشت . اين رو به چشم مي ديدم . تا اين که يک روز دوباره با يک حالت جدي به شاهرخ گ�تم که شاهرخ مي خوام باهات جدي حر� بزنم . گ�ت من کشته ي حر� هاي جدي توام بگو عزيزم . گ�تم : شاهرخ من از آينده مي ترسم ......
دروغ نگ�ته بودم واقعا ترسيده بودم از آينده و از اين که چه خواهد شد. من بلاخره مجبور بودم ازدواج کنم . اين رسم خانواده هاست اما به چه قيمتي . ايا من بايد براي اين که خانواده ام راضي باشن با يک دختري ازدواج کنم که اصلا هيچ علاقه اي حتي به دست زدن به بدنش رو هم ندارم ؟ اگر نکنم چه دليلي بايد بيارم . ايا مي تونم بگم که من همجسبازم ؟ اصلا اين موضوع که از محالات بود . پس چي کار کنم من . ايا مي تونم با يک پسر زندگي مشترک داشته باشم . تازه اگر داشته باشم به چه قيمتي . من دوست داشتم که با اوني که دوسش دارم هميشه باشم اما کجا بايد اين تعهد ثبت مي شد ؟ من شاهرخ رو مي پرستيدم ولي �قط عاشق هم بوديم هيچ تعهدي نسبت به هم نداشتيم نمي تونستيم هم که داشته باشيم چون زندگي مشترکي نداشتيم . يک چيز ديگه اي هم که من رو حسابي کلا�ه کرده بود �کر داشتن بچه بود . کساني که ناتوانايي جنسي دارن هزار جور دوندگي مي کنن تا صاحب بچه بشن . من که سالم بودم چرا بايد خودم رو محروم مي کردم . از طر�ي به چه حالي و رغبتي مي بايد با يک زن رجوع مي کردم تا صاحب بچه بشم . من خيلي بچه دوست داشتم اما ايا زندگي با يک پسر ، بچه به همراه داشت ؟ من از زن و از دختر بدم مي امد اما تموم مسائل زناشوئي رو خوشم مي امد . من از بچه خوشم مي امد اما از زن بدم مي امد . من يک خانواده ي گرم مي خواستم اما نه با يک زن . من يک زندگي مشترک مي خواستم اما نه با يک زن .
و من عشق مي خواستم اما نه به يک زن . به هر حال من هر چه قدر با شاهرخ مي بودم بلاخره بايد ازدواج مي کردم شاهرخ هم بايد ازدواج مي کرد و من از اين موضوع متن�ر بودم . براي ما که هيچ مشکلي نداشتيم چه دليلي براي ازدواج نکردن مي تونست براي خانوادهامون قانع کننده باشه . ميشه بگيم ما به همجنس خودمون علاقه داريم ؟ من واقعا ترسيده بودم . الان هم در حال حاضر نگراني هاي خاص خودم رو دارم ولي اون موقع هجوم اين سوالها شديدتر بود . چون تازه خودم رو شناخته بودم . چي کار بايد مي کردم.
همه ي اين مسائل رو با شاهرخ در ميون گذاشتم . شاهرخ روي تخت کنارم نشست . من سرم رو پايين انداخته وناراحت بودم . شاهرخ دست راستش رو انداخت دور کمرم . قبل از اين که حر�هاش به من ارامش بده ، گرماي بدنش من رو اروم کرد ....

تا جمعه ي ديگه

Monday, April 07, 2003

خبر نداشتم که شب قراره بريم خونه ي داييم . شاهرخ هم چيزي به من نگ�ته بود مثل اين که چيزي نمي دونست . شايد 6 بعد از ظهر بود که مادرم گ�ت مي خواهيم بريم خونه ي دايي . مي ياي ؟ گ�تم آره . از خدام بود تا �ردا نمي تونستم صبر کنم . خوشبختانه شاهرخ هم خونه بود معمولا که ما مي ر�تيم خونشون نبود با دوستاش برنامه داشت . ولي اون شب بود خلاصه قرار شد که شام بمونيم . تا شام که اماده بشه من هم از جمع اومدم بيرون و ر�تم اتاق شاهرخ . هميشه که شاهرخ خونه بود اين کار رو مي کردم مي ر�تم اتاقش و اين طبيعي بود اما نمي دونم که اون شب چرا اين طبيعي نبود �کر مي کردم که همه دارن بهم يک جور خاصي نگاه مي کنن . خب مي خواستم برم اتاق پسر داييم . چيزه عجيبي بود ؟ شاهرخ تازه از حمام در آمده بود و وقتي که من وارد شدم �قط شلوار تنش بود و نيم تنه بالاش برهنه بود . وقتي برهنه ديدمش با اون موهاي لخت و خيس و وحشي که به هر طر� رها بود با اون بدن زيبا و ورزشي که با موهاي مشکي که داشت اون رو مردونه تر مي کرد ، يه حس خاصي بهم دست داد . شاهرخ از نگاه من �هميده بود که چه حسي دارم خنديد گ�ت بيا تو ديوونه . بعد ر�ت جلوي ايينه اسپري زد و تي شرتش رو پوشيد . توي اين مدت که کارهاش رو مي کرد من بهش نگاه مي کردم به اون بدن زيباش به اون چهري زيباترش اما مگه نه اين که همه ي اين زيبايي ها مال من بود ؟ مگه نه اين که ما همديگه رو دوست داشتيم ؟ مگه نه اين که متعلق به هم بوديم و عاشق هم بوديم و اين رو هم خودمون مي دونستيم ؟ يک لحظه حر� اون روز بعد از ظهر شاهرخ به ذهنم رسيد : تو هنوز يک رابطه ي عاشقانه نداشتي که بخواد در تو ميل به يک رابطه ي عاشقانه ي سکسي رو هم ايجاد کنه . راست گ�ته بود من ظهر بهش گ�ته بودم که از سکس خوشم نمي ياد ولي حالا انگار يک چيزي خورده بود توي سرم مي خواستم به اون تن برسم مي خواستم نوازشش کنم و مي خواستم شاهرخ تماما در اختيار من باشه و اين يک حس تازه بود . تازه �هميدم منظور حر� هاي شاهرخ چيه . گ�ته بود وقتي دو ن�ر که همديگر رو دوست دارن و عاشق هم باشن چرا نبايد از هم لذت ببرن . راست گ�ته بود من داشتم عشق و سکس رو �قط به روابط زن و مرد خلاصه مي کردم و من حالا اين رو مي �همم .
روي لبه ي تخت نشستم . شاهرخ روي زمين جلوي من نشست گ�ت چه طوري ؟ گ�تم هي از تو بهترم . گ�ت خوشحالم . �کر کردي ؟ گ�تم اره قبل از اين که بيام اين جا يک �کرايي کرده بودم ولي خب حالا نظرم عوض شده . گ�ت : چه �کرايي کرده بودي ؟ گ�تم اين که تو هم مثل من مريض رواني هستي . خنديد . خم شد از زير تختش يک جعبه اورد بيرون . توش پر بود از سي دي و �لاپي . �لاپي ها رو يکي يکي مي گشت تا بلاخره يکي رو بهم داد گ�ت اين رو امشب هم خوب ببين هم خوب ب�همش . داد دستم .
شام آماده بود ......

Friday, April 04, 2003

امروز مي خوام يکي ديگه از دوستام رو بهتون معر�ي کنم . نمي دونين وقتي که از اين دوست ايميلي دريا�ت کردم که ادرس وبلاگشو بهم داده بود با چه شور و شوقي به وبلاگش ر�تم و نشستم به خوندن نوشته هاش
من تنها هستم اسم وبلاگ اين دوست هست . وقتي نوشته هاش رو خوندم راستش يک کم ناراحت شدم . خوندن وبلاگ اين دوست من رو به ياد خيلي چيز ها انداخت و به ياد خيلي از خاطره ها ا�تادم . واقعا چه دوراني رو پشت سر گذاشتم . من هنوز از اينده مي ترسم و از اين که چه خواهد شد . توي بيشتر نامه هايي که دارم همه اخر نامه ها نوشتن که خوش به حالت که با پسر داييت هستي وتنها نيستي . اين حر� بعضي وقت ها مثل يک نيش توي قلبم �رو ميره . شايد بايد خاطراتم رو از اخر به اول تعري� مي کردم . من الان دو سالي هست که با شاهرخ نيستم . و اصلا اون رو هم يک بار نديدم و نمي خوام که ببينمش . اون به من ضربه ي بدي زد . من رو عاشق کرد ديوونه کرد و بعد خودش اين عشق رو خراب کرد
من به طور خيلي ات�اقي و توي يک مهموني �هميدم که شاهرخ معتاده . ولي اين اون چيزي نبود که من رو عذاب داد . درد اصلي از مسئله ي ديگه بود . چه جوري بگم .
وقتي شما عاشق يک ن�ر هستيد و عاشقانه تمام ذرات بدنش رو مي پرستيد وقتي اروز داريد که عشقتون رو ساعت ها در اغوش بگيرد نوازشش کنيد ببوسيدش و با اون به اوج لذت و ارامش برسيد و وقتي که مي بينيد که چنين شخصي به دور چشم شما يکي ديگه رو بغل کرده و داره عشق بازي مي کنه آيا اين صحنه ن�رت رو توي قلب شما نمي ذاره ؟
همه چي از همين جا شروع شد . از زير در همه چي رو ديدم و ن�رت من هم از همين جا شعله گر�ت . همه چي رو مي گم . مي خوام يواش يواش برم جلو .
متن هايي که خاطراتم رو بيان مي کنه از قبل نوشته شده است . يعني قصدم اين بود که تمام عکس ها و تمام مطالب و تمام خاطراتم رو روي يک سي دي براي خودم نگه داري کنم . به خاطر همين شروع کردم به تايپ خاطراتم و حالا توي وبلاگم دارم اين خاطراتم رو بيان مي کنم
اين خوشي هايي که توي خاطراتم هست و اين حر� ها و اين صحبت ها همه و همه براي گذشته هاست . گذشته اي که با يک صحنه پر از ن�رت شد .

و اين هم دنباله ي اون ن�رت :

گ�ت : من به تو حق ميدم آخه تو هيچ گونه اطلاعي از اين موضوع نداري به خاطر اين که اصلا توي اين زمينه نمي توني با کسي حر� بزني چون کسي رو نمي شناسي . عشق خيلي بالاتر از اين حر� هاست که تو بخواي اون رو به يک روابط ساده بين زن و مرد خلاصه کني . �کر نکن دارم برات قصه مي با�م يا به قول خودت خرت مي کنم که با هم سکس داشته باشيم نه ، مي خوام خوب ب�همي که موضوع چي هست که يکهو خداي نکرده �کر نکني که مي خواستم ازت سواست�اده کنم . من از روي علاقه اي که به تو داشتم به تو حر�م رو زدم . تو �کر مي کني که اين کار براي من آسون بود ؟ هزار بار توي اون لحظه اي که مي خواستم بهت بگم مردم و زنده شدم که مبادا بزني به سيم آخر و ما رو بيرون کني . وقتي دو مرد همديگر رو دوست دارن و با هم رابطه برقرار مي کنن ديگه اسمش همجنسبازي نيست همون طور وقتي که يک پسر و دختري که به هم علاقه دارن اگه با هم سکس داشته باشم ديگه اون رابطه زنا نيست چرا چون از روي علاقه و ميل خودشون اين کار رو مي خوان که انجام بدن . همين حر� خودت ، سکس �قط يکي از راههاي نشون دادن علاقه به طر� مقابل هست ، تنها ترين راه نيست . حالا تو هم ميل خودت من تو رو مجبور نمي کنم . ولي خوب خودت رو بشناس ببين چي مي خواي اگه واقعا به من احساس خاصي داري خودت رو سرکوب نکن . بگو . همون طوري که من بهت گ�تم و يادت باشه که ...... وسط حر�ش پريدم و گ�تم : ببين من تو رو خيلي دوست دارم يعني الان چند سالي هست که احساس مي کنم که به همجنس خودم بيشتر علاقه دارم ولي از سکس خوشم نمي ياد چي کار کنم ؟ ( البته منظورم سكس با دختر بود هر چند كه اون موقع هم زياد علاقه اي به سكس با مرد نداشتم مخصوصا با اوني كه دوسش داشتم چون به نظرم كار كثي�ي مي اومد )
گ�ت : همين که گ�تي خودش بهترين کار بود . مهم اينه که دو ن�ري که همديگر رو دوست دارن خودشون رو بشناسن و به هم ديگه شناخت بدن . اين هم که تو گ�تي از سکس خوشت نمي ياد طبيعيه �کر نکن مريض هستي . گ�تم : ات�اقا �کر مي کنم که مريض هستم تا حالا چند بار مي خواستم که برم پيش يک دکتر . گ�ت : نه اشتباه نکن تو هنوز توي سني نيستي که نداشتن احساس سکس رو به حساب مريضي بذاري . تو هنوز 17 سالته بعد هم هيچ تجربه اي از عشق و دوست داشتن نداشتي که بخواد علاقه ي سکس هم توي تو ايجاد کنه البته منظورم يک سکس عاشقانه است وگرنه شده که مثلا يک �يلم سکسي ببيني ولي حشري نشي ؟ گ�تم نه گ�ت : خوب پس مريض نيستي. به هر حال اميدوارم که اين �کر رو از سرت بيرون بياري که من مي خواستم ازت سواست�اده کنم من حاضرم براي اين که اين �کر از تو دور بشه هر کاري که بگي بکنم چه امر سکسي باشه چه غير سکسي. گ�تم : نمي دونم چي بگم . گ�ت : �قط بگو دوسم داري يا نه ؟
توي چشماش نگاه کردم چشماش برق مي زد تاحالا اين قدر عاشق کسي نبودم
خنده ي خ�ي�ي کردم و آروم بهش گ�تم : خيلي . سرش رو انداخت پايين خنديد بعد گ�ت خوشحالم که درک خوبي داري من هم خيلي دوست دارم ولي به خودت بيشتر �کر کن سعي کن تعصب رو بذاري کنار خودتم در گير اين معني کلمه ها نکن خب ؟
گ�تم : سعي مي کنم . با يک لحن خاصي گ�ت : عشق مني تو . بعد بلند شد که بره . گ�تم : کجا ؟ گ�ت : بايد برم ديگه ولي بهت سر مي زنم کاري نداري ؟ گ�تم : نه سلام برسون . گ�ت مواظب خودت باش. خدا�ظ
- خدا�ظ ....


شاهرخ ر�ت اما انگار نر�ته بود نمي دونم چي توي وجودم ا�تاده بود . هر جا نگاه مي کردم دلم مي خواست که اون هم اونجا باشه و بهم بخنده و باهام حر� بزنه . احساس سبکي خيلي خوبي داشتم . مي خواستم پرواز کنم سبک شده بودم اما با اين حال ته دلم يه چيزي بود يه چيزي که به من اجازه نمي داد خيلي راحت باشم . اين که خب بلاخره چي ميشه ؟ آخرش چي ؟ خب گيرم من با شاهرخ رابطه برقرار کردم سکس هم داشتم اما تا کي ؟ ايا مگه من نبايد مثل همه ي پسرهاي ديگه ازدواج کنم و تشکيل خانواده بدم يا اين که تا آخر عمر با شاهرخ خواهم بود ؟ ايا واقعا چيز خاصي باعث شده بود که من اين گونه گرايش ها رو پيدا کنم ؟ ايا مقصر خودم بودم . ايا بايد به مبارزه ي دروني ام ادامه مي دادم ؟ ... من شاهرخ رو خيلي دوست داشتم و از اين که حالا خيلي راحت تر مي تونستم باهاش حر� بزنم و حتي راحت مي تونم باهاش تماس داشته باشم خيلي خوشحال بودم اما واقعا تمام احساس من اين نبود يک احساس مخال�ي هم در من وجود داشت که من رو اذيت مي کرد تصميم گر�تم به حر� شاهرخ گوش کنم تعصب رو بذارم کنار خودم رو بشناسم ببينم چي مي خوام از زندگي چه توقعي دارم .... اما هر چي �کر مي کردم مي ديدم نه بيشتر بايد با شاهرخ حر� بزنم . من به همجنس خودم علاقه داشتم خوشبختانه اون کسي رو هم که دوستش داشتم رو خيلي زود باهاش رابطه برقرار کردم اگرچه يک رابطه ي عشقي نامطلوبي هم داشتم که حسابي اذيتم کرد اما به هر حال بدست اوردن شاهرخ براي من يک حادثه ي بزرگي بود اما تا کي همين طوري اوضاع باقي مي مونه ؟ من تا کي مي تونم با شاهرخ باشم ؟ اصلا از کجا معلوم که شاهرخ هم خودش يک مريض رواني نباشه ؟ پيدا کردن يک آدم که از نظر خصوصيات روحي مثل خود آدم مي مونه دليلي بر طبيعي بودن آدم نيست شايد اون هم غير طبيعي باشه . ..... نه ، من بايد بيشتر درباره ي اين موضوع تحقيق مي کردم من هنوز خودم رو نشناخته بودم يا شايد هم به شناخت خودم شک داشتم . نمي دونم . �قط مي دونم که اگه گ�تن به شاهرخ که دوست دارم باعث شده بود که من احساس خيلي سبکي بکنم اما از اون طر� يک چيز ديگه اي هم داشت به من �شار مي اورد که اين احساس طبيعي نيست . به چند ساعت قبل �کر مي کردم . گ�تگوي ما شبيه يک گ�تگوي پسر و دختر بود . شاهرخ مثل اين که داره با يک دختر حر� مي زنه به من گ�ته بود دوست دارم و من هم مثل اين که دارم با دوست دخترم حر� مي زنم بهش گ�ته بودم که من هم تو رو دوست دارم . ايا اين طبيعي بود ؟ شايد حق با شاهرخ بود من داشتم عشق را محدود مي کردم شايد واقعا اون طوري که من �کر مي کنم نيست شايد بين مردها هم مي تونه عشقي باشه ......
منتظر �ردا ، منتظر شاهرخ بودم . هزار تا سوال داشتم که ازش بپرسم . من هنوز به خودم شک داشتم ....
تا سه شنبه

Wednesday, April 02, 2003

سلام
بلاخره اين دو ه�ته هم تموم شد و من دوباره �رصت پيدا کردم که بنويسم
اميدوارم که توي اين ايام به همه ي شما دوستان عزيز در هر جاي دنيا که هستيد خوش گذشته باشه . اونايي که عاشقن به عشقشون رسيده باشن و اونايي هم که رسيدن اميدوارم که زندگي خوبي را در کنار هم شروع کرده باشن
توي نامه هايي که داشتم متاس�انه ديدم که سکا� ديگر منتشر نمي شود . خيلي ناراحت شدم . نمي دونم چرا يک د�عه احساس تنهايي کردم . اين مجله نبايد به اين زودي ها مي ر�ت . مديران اين مجله نبايد به همين راحتي ها ما رو تنها مي ذاشتن . مي دونم شايد دارم تنها به قاضي مي رم شايد اونا واقعا دلايل قانع کننده اي براي تعطيل کردن اين مجله دارن ولي به هر حال دوست نداشتم که اين مجله به اين زودي تعطيل شود
بگذريم ....
به دوست خوبم بهروز حيدري هم سلام مي کنم و ازش خيلي تشکر مي کنم به خاطر اين که حر� من رو زمين نذاشت و به اون چيزي که بهش گ�ته بودم عمل کرد
واقعا من هم همون طور که اين دوست عزيزم گ�ته نامه هايي دريا�ت مي کنم که پرهستند از سرنوشت هايي گوناگوني که براي گي هاي ايراني روي داده . با خوندن اين نامه ها و اين سرنوشتها واقعا ادم تکون مي خوره از اين که چه بر سر دوستان ما داره مياد
من نمي دونم چرا شما ساکت نشستيد چرا حر� نمي زنيد چرا از زندگيتون نمي گيد از احساسي که دارين از دردي که دارين از عشقي که دارين؟ چرا سکوت کردين ؟
بذارين همه ب�همن که چه بر سر ما داره مياد . من اميدوار بودم که با راه اندازي وبلاگم دوستان وبلاگ نويس زيادي پيدا کنم که گي هستند ولي حالا مي بينم که يک ماه و نيم از راه اندازي وبلاگ من گذشته و من �قط دو دوست وبلاگ نويس پيدا کردم
من واقعا دليل اين همه سکوت رو نمي �همم
اگه واقعا دليلي داره يکي هم به ما بگه

This page is powered by Blogger. Isn't yours?