Thursday, March 20, 2003

اندک اندک جمع مستان مي رسند
يکي ديگه از دوستان پا به ميدون گذاشته و مي خواد که بنويسه
از همين جا به اين دوست عزيز سلام مي گم و اميدوارم که همين جور ادامه بده
حتما به وبلاگ صداي گي بريد چون حر�هاي تازه زياد داره
يک مطلبي هم عنوان کرده که قبلا توي ذهن من بود و حالا خوشحالم که يکي ديگه از دوستان شروع به اقدام کرده و آن شعر هست . شعري که مخصوص گي هاست . از لب همجنسگراها گ�ته شده . از عشقشون گ�ته شده از دردشون گ�ته شده و خيلي چيرهاي ديگه
اميدوارم که شما دوستان با اين قسمت از وبلاگ صداي گي همکاري خوبي داشته باشين

خب پيشاپيش �رارسيدن سال نو را به شما دوستان عزيز تبريک مي گم و اميدوارم که سال پر باري رو در پيش رو داشته باشين
من تا دو ه�ته نمي تونم چيزي بنويسم اميدوارم که اين دو دوست عزيز که تازه شروع کردن به نوشتن �رصت نوشتن داشته باشن

هميشه بخنديد . هميشه شاد باشيد و هميشه زندگي کنيد

Tuesday, March 18, 2003

نمي دونم اين خاصيت شبه يا خاصيت رختخوابه يا خاصيت عشقه . از صبح تا شب جلوي چشمامه . نمي تونم �راموشش کنم اون اولين کسي بود که منو عاشق کرد . منو ديوونه کرد . ديوونه اي که ديگه زد به سيم اخر و براي خودش نسخه پيچيد و شروع کرد به خوددرموني و خلاصه گوشه نشين شد .
نمي تونم �راموشش کنم . از صبح تا شب جلوي چشمامه . �قط بهش �کر مي کنم همين . نه چيزه ديگه . اين که الان کجاست . چي کار مي کنه ايا به من هم �کر مي کنه يا اين که ديگه اصلا �راموش کرده
ولي نمي دونم چرا تا شب ميشه و ميرم توي رختخوابم و چراغ ها رو خاموش مي کنم و همه جا ساکت ميشه ، يه د�عه بدنم گر مي گيره . مثل اين مي مونه که از تمام من�ذ هاي روي پوست دستم و بدنم شعله مياد بيرون . دوست دارم که اون کنارم باشه . نوازشم کنه . روي سينه هام روي دستام روي پاهام دست بکشه . گرماي ن�سهاش به گردنم بخوره . در آغوشش بگيرم . بدنش رو لمس کنم . لبهاش رو ببوسم و بهش بگم دوست دارم
دوست دارم که سنگيبي سينه اش رو روي سينه ام احساس کنم . دوست دارم تمام بدنش رو ببوسم
همه ي اين نياز ها و همه ي اين اروزها از لحظه اي که سرم رو مي ذارم روي بالش شروع مي شه . من تمام روز بهش �کر مي کنم ولي �قط �کر مي کنم و ياد گذشته مي کنم . ياد صورتش . ياد لبخندش . ياد روزهايي که ورزش داشتيم و من و اون و با چند تا از بچه هاي ديگه بسکتبال بازي مي کرديم و هر وقت که توپ دست من مي ا�تاد براي گر�تن توپ اون به سراغم ميامد دنبالم مي کرد توي هميدگه وول مي خورديم براي اين که بتونه از من توپ رو بگيره با دستاش تقلا مي کرد دستاش به بازوهام به سينه هام مي خورد و من مست از اين بازي توپ رو بهش پاس مي دادم
اما نمي دونم که شب چه خاصيتي داره که همين که از راه مي رسه من رو ديگه از گذشته مي ياره بيرون مي بره به دنياي روياها و اروزها
من با اون خيلي بد ر�تار کردم . اون واقعا توي خودش شکست . پسر خيلي گوشه گيري بود . اگه خنده اي مي کرد . اگه حر�ي مي زد همش به خاطر من بود و من از خودراضي اين خنده ها رو از اون گر�تم .
بعد از اون من خيلي هاي ديگه رو ديدم که تونستم باهاشون ارتباط پيدا کنم که اوليش شاهرخ بود بعد �رامرز بود و بعد هم پيام اما هيچ وقت باعث نشد که اون رو از ياد ببرم . يه جورايي مثل خود من بود . اين رو حس کرده بودم . ما مي تونستيم در کنار هم باشيم . مي تونستيم از هم لذت ببريم و مي تونستيم اين قدر هم ديگه رو دوست داشته باشيم که براي هم بميريم اما من نذاشتم . هر چند که �کر مي کنم مقصر واقعا نبودم ولي خب بي تقصير هم نبودم
الان هم که دارم مي نويسم باز به يادشم اما مي دونم همين که شب از راه برسه و من سرم رو روي بالش بذارم دوباره تنم شروع مي کنه به اتيش گر�تن
نمي دونم اين خاصيت شبه يا عشق . قبلا ها شنيده بودم که بيشتر بيماري ها در شبها به حداکثر شدت خود مي رسن اما حالا مي بينم اين در مورد دوست داشتن و عشق هم صادقه
من روزها �قط دوست دارم که در کنارش باشم اما همين که شب مي رسه دوست دارم در آغوشش بگيرم
مي دونم . تنهايي خيلي سخته . اگه �قط تنها باشي به درد خودت مي سوزي اما واي به روزي که تنها هستي اما توي �کرت تنها نيستي . اين ديگه خيلي سخته تره .
ادم يکي رو دوست داشته باشه عاشقش باشه اما نتونه که بهش برسه . نتونه که بهش بگه که چه قدر دوسش داره . اين واقعا ادم رو خورد مي کنه . ادم رو مي شکنه
الان چند روزي هست که به ياد دبيرستان ا�تادم و به ياد اون دوست عزيز
چرا ما نتونستيم که به هم بگيم که چه قدر همديگه رو دوست داريم ؟
چرا اون مثل شاهرخ اين قدر محکم نبود که حر�ش رو بزنه ؟ چرا من اين قدر ضعي� بودم ؟ چرا ..... چرا ..... چرا .....چ ..... ر ..... ا ......؟

Monday, March 17, 2003

خيلي خوبه آدم هميشه خوشحال باشه . هميشه بخنده . هميشه سرحال باشه . با دوستاش هميشه بره بگرده . بره سينما . تئاتر . كا�ي شاپ . پارك
خيلي خوبه كه ادم هميشه اعتماد به ن�س داشته باشه . اعتماد به اين كه هر حر�ي كه مي زنه بايد انجام بشه .
خيلي خوبه كه ادم هميشه مورد احترم باشه . هميشه توي جمع باشه . هميشه دورش شلوغ باشه . هميشه ... هميشه ... هميشه .... اما .....
بد نيست كه گاهي اوقات ادم با خودش خلوت كنه . يك گوشه بشينه به خودش �كر كنه . يك كم ناراحت بشه . يك كم دلگير بشه . بد نيست كه بعضي وقتها يكي محكم بزنه زير گوش ادم . يك كم گريه كنه . يك كم گوشه نشيني كنه . يك كم خودش رو ببازه . يك كم خودش رو گم كنه . و يك كم به خودش شك كنه و يك كم ... و يك كم .... و يك .... و ي ...... و ........

ميونتون با شعر چه جوريه ؟ تا حالا شده شعري رو چند بار بخونين �قط به خاطر اين كه خيلي روتون اثر گذاشته . خيلي براتون عجيب بوده چون از دلتون گ�ته انگار كه از لب خودتون گ�ته شده و ....

وقتي كه بر اين رقعه ي شطرنج نشستم
دنباله ي آن بازي ديرين كهن بود
هر مهره به جايي نه به دلخواه من و كار
بيرون ز ص� آرايي انديشه ي من بود
پيش از من و انديشه ام انديشه وراني
آن نطع به تدبير خود آراسته بودند
بردي سَرَه آنگاه درين بازي تقدير
بر نطعي ازين گونه ز من خواسته بودند
گ�تند كه مي كوش به هر شيوه كه داني
كاين بازي شطرنج بدين نظم و نظام است
نَك مهره به دست تو و بازي ز تو اما
با يك حركت نوبت بازيت تمام است
بر نطعي ازين گونه توان برد به تدبير ؟
خود چاره ي من چيست درين ظلم و ظلامش ؟
جز اين كه برين رقعه زنم يكسره تيپا
و آزاد كنم خويشتن از نظم و نظامش .


Sunday, March 16, 2003

خب یک کم از نوشتن خاطره دور ا�تادم .
از تمام دوستانی که مثل یک دوست صمیمی با من هم دلی و هم دردی می کنن و از خودشون و مشکلاتشون به من می گن خیلی تشکر می کنم
من واقعا از این همه محدودیت ناراحتم و از این همه ناآگاهی رنج می برم و امیدوارم که روزی برسه که آدم ها به جرم داشتن یک احساس خاص مورد تحقیر واقع نشوند
با این حال خوشحالم که یکی از گی ها همت به خرج داده و به قول خودمون غیرت نشون داده وشروع کرده به نوشتن
خیلی خوبه . امیدوارم که شما دوستای دیگه هم همت کنید و شروع کنین به نوشتن

جواب یکی از نامه ها رو می خوام اینجا بگم چون نوشته بود که ایا واقعا این خاطرات بر تو گذشته یا نه ؟
راستش رو اگه بخواین باید بگم آره گذشته و حتی اسم ها رو هم تغیر ندادم اما این که چرا یک کم مصنوعی به نظر میاد شاید به این دلیل باشه که من دارم ماجرای چند سال پیش رو نقل قول می کنم . خب بعضی از جزئیات یادم ر�ته . �کر می کنم اگه از اون روزها ، یاداشتهای روزانه داشتم و اونها رو برای شما می نوشتم خیلی بهتر می بود ولی خب اصلا در اون زمان به �کر نوشتن خاطرات نبودم .
در عوض � ضع� و ناتوانی من در نوشتن ، دوست خوبمون داره جبران می کنه . اولین بار که نوشته اش رو خوندم واقعا به دلم نشست . خیلی راحت و با احساس نوشته بود امیدوارم که به نوشتن ادامه بده

اگه ادرس های مختل�ی دارین که به گی ها مربوط میشه حتما به من معر�ی کنین تا معر�ی شون کنم و همه است�اده کنن

این هم دنباله ی خاطرات :

شاهرخ دوباره �ردا امد ولي تا �ردا يک سال براي من گذشت . يک چيزي خورده بودم و به بهانه ي اين که سرم درد مي کنه خودم رو توي اتاق حبس کرده بودم . در هم ق�ل بود تا کسي نياد . نمي دونم چند ساعت توي خودم بودم ولي مي دونم چند سال گذشت . خدايا اين چي بود توي وجودم که داشت منو مثل خوره مي خورد ؟ اين چه احساسي بود ؟ چرا من اين قدر ضعي� بودم ؟ چرا بايد وجودم اين حس رو به طر� مقابل انتقال بده که مي تونه راحت با يک پيشنهاد با من سکس داشته باشه ؟ چرا بعد از اين که بهم پيشنهاد ميشد نمي تونستم از خودم د�اع کنم ؟ ايا من بايد دختر مي شدم ؟ چرا و چراهاي ديگه ... يک ماه از تابستون گذشته بود و من يک دوران اش�تگي را به پايان رسانده بودم . چرا دوباره شروع شد ؟ پس حتما مشکل رواني دارم ؟ يا ....
توي سرم پر صدا بود . اگه حر� مي زدم صداي خودم رو نمي شنيدم . ولي نه صدايي از من بلند ميشد نه صدايي که بهم يک پاسخ درست و حسابي بده . پاسخي که مثل آبي باشه که روي آتيش مي ريزن . شاهرخ تنها الگوي من بود . تمام حرکاتش ، لباس هاش ، خلاصه همه چيزيش از بچه گي روي من اثر داشت . شاهرخ پسر خيلي زيبايي بود و من خيلي دوست داشتمش اما ايا اين باعث ميشد که من خودم رو در اختيارش قرار بدم ؟ کاش اون موقع يک چيزايي هر چند کم از همجنسگرايي مي دونستم البته اگه صبر مي کردم �رداها به اين سوالهام پاسخ داده مي شد ولي خوب تا �ردا من هزار بار خودم رو سرزنش کردم . من حتي با ل�ظ گي هم نااشنا بودم . اصلا همجنسگرايي برام هيچ معناي ديگه اي به جز همجنسبازي نداشت .
من هم که مثل بچه هاي ديگه از همون دوران ابتدايي توسط معلمان ديني خوب شستشوي مغزي شده بودم . �کر همجنسبازي ، بار گناهش برام سنگين تر بود تا خود عمل همجنسبازي . الان که دارم به اون وقتها �کر مي کنم و حالا که واقعا م�هوم گي بودن رو �هميدم ، خيلي برام سخته که از واژه ي همجنسبازي است�اده کنم . من از اين واژه متن�رم . و اون موقع هم همين تن�ر و باور نداشتن خودم باعث شده بودم که يک حالت آش�تگي داشته باشم . خلاصه شب بدي بود که گذشت . منکه تقصيري نداشتم . مگه من مي خواستم ميل به همجنس در من باشه ؟ از وقتي که خودم روشناختم اين ميل در من بوده . پس چرا من نبايد اين رو قبول مي کردم تا اين همه عذاب نبينم . من مقصر بودم يا خانواده ام . يا معلمان ديني ام . يا �رهنگ جامعه ام . يا ....

�ردا شد . خونه خالي بود . بعد از ناهار منتظر شاهرخ بودم . ازش بدم اومده بود ولي ته دلم يه چيزي مثل چشمه هاي گوگرد ، تالاب تالاب مي کرد : نکنه نياد ؟ ....

شاهرخ ساعت دو آمد . ا� ا� خراب بود بايد مي ر�تم دم در . در رو که باز کردم گ�ت : سلام منو ببخش نمي خواستم مزاحمت بشم يا ناراحتت کنم اصلا �راموش کن الان هم که اومدم چون يک چيزي جا گذاشتم . گ�تم چي ؟ گ�ت دسته کليدم رو. گ�تم بيا تو ناراحت نيستم . با هم اومديم توي اتاق . راست مي گ�ت دسته کليدش رو روي کتابخونه ي من جا گذاشته بود . خيلي تعجب کردم وقتي ديدم چون اصلا ديشب متوجه اون نشده بودم . بعد که کليد رو برداشت گ�ت : خب ديگه خدا�ظ. گ�تم خودتو لوس نکن بگير بشين

احساس شرم داشتم . نمي دونم شايد به خاطر سن کمم بود . هر چند الان که چند سال از اون موضوع گذشته �کر نمي کنم که 17 سالگي سني باشه که ادم بتونه بيشتر از منطقش است�اده کنه تا احساسش . روي تخت نشست . من روي صندلي ميز کامپيوترم نشستم به کليد هاي کيبورد نگاه مي کردم . گ�تم : چرا ديروز اون حر� رو زدي ؟ گ�ت : چون دوست دارم ازت خوشم مياد . گ�تم : خب مگه ميشه پسر دايي پسر عمه اش رو دوست نداشته باشه اين که ديگه گ�تن نداره منم دوست دارم مثل اين که يادت ر�ته که وقتي بچه بوديم چقدر من اداهاي تو رو در مياوردم . گ�ت: نه يادم نر�ته ولي وقتي که من به تو گ�تم دوست دارم منظورم اين بود که عاشقتم و عشق هم مسائل تازه ي خودش رو به همراه داره گ�تم مثلا چي ؟ گ�ت خب نمي دونم چي جوري برات توضيح بدم خب وقتي يک پسر و دختر همديگر رو دوست دارن ، خب بلاخره يک سري روابط عاشقانه هم با هم دارن . گ�تم منظورت همون سکسه ؟ گ�ت : من زياد از کلمه ي سکس خوشم نمي ياد ولي خب اره منظورم همينه . گ�تم : تو خودت داري ميگي پسر و دختر اون وقت چي جوري ميشه تو به من ميگي عاشقتم نکنه به من شک داري ؟ گ�ت : من نمي �همم منظور تو چيه مگه دو تا پسر نمي تونن همديگه رو دوست داشته باشن با هم عشق بازي کنن
گ�تم خب چرا من از همجنس بازها يک چيزايي شنيدم ولي دليل نمي شه که همه به اين کار تمايل داشته باشن که تو به من مي گي . گ�ت : اولا من به تو نگ�تم بيا همجنسبازي کنيم بعد هم وقتي تو منو دوست داري و من هم تو رو دوست دارم چرا نبايد از اين دوست داشتن لذت ببريم تازه من که تو رو مجبور نکردم . گ�تم : تو همين حالا داري منو مجبور مي کني مگه لذت بردن �قط از راه سکسه ؟ گ�ت : يکي از راهاش سکسه پس اين همه زن و مرد چي کار مي کنن گ�تم : اون طبيعيه . اون مرده اون زنه اون �اعله اون م�عوله . گ�ت : اهان پس تو مشکلت هنوز توي اين کلمه هاست بايد زود تر حدس مي زدم خب البته زياد هم تقصير نداري چون به اين قضيه هنوز به عنوان يک همجنسبازي نگاه مي کني در صورتي که اصلا اين طور نيست اصلا داري اشتباه �کر ميکني من ميگم عاشقتم اصلا تو اين رو مي �همي يا نه ؟ مگه من مي خوام از تو سواست�اده کنم ؟ ادم از عشقش مگه سواست�اده مي کنه ؟ من اين قدر تو رو دوست دارم که اصلا اين موضوع برام اهميت نداره . من �قط مي خوام با تو باشم با تو از لحظه هام لذت ببرم . تو هنوز ن�هميدي عاشق شدن يعني چي براي من داشتن يک رابطه ي عاشقانه با تو مهمه وگرنه برام اهميت نداره اگه تو خيلي خوشت نمياد خب مهم نيست من دوست ندارم که تو رو ناراحت کنم . بعد هم مگه م�عولي و �اعلي معنيش بيشتر از دو کلمه هست ؟ هان ؟

سکوت کرده بودم . سرم رو انداخته بودم پايين . وقتي سکوت من رو ديد يک ن�س عميقي کشيد . اون هم سرش رو انداخت پايين و ...


Saturday, March 15, 2003

سلام
من قرار بود كه پنجشنبه مطلب بذارم اين جا ولي به دليل مشكلات كامپيوتري كه پيش اومد نتونستم خلاصه ببخشيد و ببخشيد و ببخشيد

يك عالم نامه داشتم و دو عالم ازتون تشكر مي كنم . من به تموم نامه ها حتي شده دو خط جواب دادم دوستان گلايه نكنن خداييش خيلي وقت مي گيره مخصوصا براي من كه توي تايپ كردن هميشه لنگ مي زنم . بعضي وقتها اين قدر تند تايپ مي كنم كه انگار يك تند نويس قورت دادم ولي بعضي موقع ها هم كه ديگه اصلا هيچي . به لاك پشت ميگم زكي !

خلاصه ما هم يك همراه پيدا كرديم . يك همراهي كه مي خواد توي نوشتن ما رو ياري كنه . وبلاگ اين دوست عزيز رو �ردا يا شايد هم همين امروز معر�ي خواهم كرد . ما منتظر تو همدل ديگر هستيم

وقتي خاطرات كساني رو مي خونم كه توي نامه هاشون برام نوشتن ، مي بينم كه چه قدر ما و خاطرات ما به هم شبيه هست . تقريبا همه ي خاطرات همه ي دغدغه ها و همه ي مشكلات ما شبيه به همه . خيلي برام جالبه . هرچي بيشتر مي رم جلو مي بينم كه من تنها نيستم . ترس من از اينده �قط مشكل من نيست .
جواب بعضي از نامه ها در واقع گ�تن پيشاپيش خاطرات خودمه . يكي از دوستان مسئله ي ازدواج رو مطرح كرده بود . خب من با دو گي كه در گير اين مسئله بودن بر خورد داشتم در واقع دوستاي شاهرخ بودن . يكي شون ازدواج كرده بود . دو سه سالي ميشد . اما موقعي كه من باهاش اشنا شدم داشت طلاق مي گر�ت . دليلش منطقي بود . نمي تونست كه درخواستهاي زنش رو براورده كنه
اما يكي ديگه از دوستاي شاهرخ به زور مي خواست كه ازدواج كنه . مي دونين چرا ؟ چون تك �رزند خانواده بود . مي گ�ت پدر و مادرش �قط اميدشون به اونه . دوست دارن عروس داشته باشن نوه داشته باشن و اين حق اونا بود . اون هم نمي تونست پدر و مادرش رو نااميد كنه يا به خاطر تن ندادن به ازدواج اونا رو ترك كنه . خيلي سخته .
اينها دو تا نمونه هايي است كه من باهاشون روبرو بودم اما مي دونم كه موضوع به همين دو تا ختم نميشه . هزار جور مشكل ديگه هست كه تا عنوان نشه نميشه كاري كرد به خاطر همين من دوست دارم كه شما دوستان از مشكلات خودتون بگين . نظراتتون رو بگين . راه حل هاتون رو بگين . نه �قط به من بلكه به همه.
خلاصه يك كم بايد جدي بود . نه ؟ نظرتون چيه ؟

بگذريم .....

من مي خواستم توي وبلاگم عكس بذارم اما منصر� شدم درعوض دو تا سايت معر�ي مي كنم كه پرند از عكس هاي باحال . منظورم عكس هاي هنري هست . عكس هايي كه جون ميده براي بك گراند مانيتور . �كر مي كنم تمام تعطيلات عيد بس باشه براي اين كه عكس ها رو از سايت بردارين
ممكنه كه اين سايتها رو شما بشناسين و ممكنه نشناسين . ممكنه سايتها ي ديگه اي رو بشناسين . خلاصه خوشحال مي شم كه به من معر�ي كنيد تا من هم به ديگرون معر�ي كنم

راستي وقتي كه جواب نامه ها رو مي دادم اين قدر خسته بودم و اين قدر چشمام خسته بود كه �كر مي كنم جواب يكي از دوستان رو اشتباهي دادم
خلاصه اگه يك نامه يي از من داشتين كه جواب اون چيزي كه نوشته بودين نبود ، پيشاپيش معذرت مي خوام
براي هرگونه قصاص و شكنجه امادم :-)
�علا..........

Monday, March 10, 2003

يک سخن :
از محيط خونه که دورم يا مشغول کارم همش با خودم مي گم که ديگه از امروز سراغ وبلاگم نمي رم و يا يه پيام مي ذارم که ديگه نخواهم نوشت . اما همين که ميام خونه و پشت کامپيوتر مي شينم نمي دونم که چرا دوباره جادو مي شم و مي خوام که بنويسم .
5 روز از معر�ي سايت من توسط سکا� گذشته و من روزي متوسط 5 تا نامه داشتم . بعضي از نامه ها واقعا به ادم دلگرمي ميده . تنها کاري که مي تونم بکنم اينه که بهشون جواب بدم و تشکر کنم . اما بعضي از دوستان خيلي صادقانه و دوستانه خودشون رو معر�ي مي کنن و از زندگي و خونوادشون مي گن و يه مسائلي رو بيان مي کنن که مي دونم ممکنه مشکل هزار تا ديگه از گي ها باشه . چه قدر خوبه که تو دوست عزيز همت بکني و با درست کردن يک وبلاگ ، خاطرات و مشکلاتت رو در اختيار ديگران قرار بدي . اين که تو با چه مسائلي روبرو بودي و چه جوري با اون کنار اومدي مي تونه خيلي براي دوستاي ديگه مهم باشه .
به نظر من خيلي اشتباهه که �کر کنيم چون مي خوايم در مورد گي بودن حر� بزنيم پس حتما بايد در مورد سکس باشه . مي تونه نباشه . مي تونه خيلي مسائل ديگه باشه . شما �کر مي کنيد که گي يعني کسي که به همجنس خودش علاقه داره و �قط هم به جلو و عقب خودش �کر مي کنه و هيچ کار ديگه اي هم نداره ؟
بهتون قول مي دم که اگه ازادي بود و گي ها حق عنوان کردن خودشون رو داشتن ، ما الان با بازيگرها و نويسنده ها و خواننده ها و شاعرها و دکترها و مهندس ها و هزاران ادم هاي ديگه اي که شغل هاي گوناگوني دارن ، روبرو بوديم که خودشون رو همجنسگرا مي دونستن .
مي خندين ؟ باور کنيد که همين طوره . بهتون قول مي دم که توي اين قشرهايي که گ�تم گي هاي زيادي هست .
همان طور که توي خارج از ايران هست . شهردار يکي از شهراي المان همجنسگرا هست و اين رو در انتخابات علنا اعلام کرد . چه اشکالي داره ادم به همجنس خودش علاقه داشته باشه ؟
.............
الان حدود 5 دقيقه است که نشستم روبروي مانيتور تا چيزي بياد به زبونم و بنويسم اما نمياد که نمياد . �کر کنم تا همين جا بايد تموم کنم .

منتظر نامه هاي شما هستم . منتظر ادرس وبلاگ هاي شما هم هستم

تا پنجشنبه

Sunday, March 09, 2003

اسم پسر دايي ام شاهرخ بود . يک ماه از تابستون گذشته بود و من تازه کامپيوتر گر�ته بودم و اون هم چون از دوستاش سي دي زياد مي گر�ت ولي کامپيوتر نداشت به خونه ي ما مي امد . بيشتر بعد از ناهار مي اومد و من هم تا ساعت 5 بعد از ظهر معمولا هميشه تنها بودم . سي دي هاش همه �يلم بود . اوايل �يم هاي ترسناک مي اورد يا �يلم هاي معمولي ولي بعدا ازم پرسيد که اگه �يلم سکسي بيارم اشکالي نداره ؟ سوال خيلي سختي بود مي دونستم که من يه جورايي با همه پسر ها �رق دارم ولي خوب به کي مي تونستم که بگم . نتونستم بگم که من ازين �يلمها خوشم نمياد . ات�اقا چند روز پيش هم توي يک کتابي ، �کر کنم تاريخ اجتماعي راوندي بود ، خونده بودم که نگاه کردن به روابط زن و مرد به طور مستقيم مي تونه تاثير مثبتي روي تحريک جنسي کساني بذاره که قواي جنسي کمي دارن .
و اين در ايام قديم يک تجويز پزشکي بوده ( شايد يک کتاب ديگه بود الان يادم نيست ) من هم ميل نداشتن به جنس مخال�م رو به حساب ضعي� بودن نيروي جنسي ام گذاشته بودم و در ادامه ي همون مبارزه ي دروني که با خودم شروع کرده بودم تصميم گر�تم هرچه مي تونم خودم رو به ديدن اين �يلم ها راغب کنم. اگرچه هيچ تاثيري نداشت . با اين اوضاع يک ه�ته از ديدن اين جور �يمها گذشت که آن روز به خصوص �رارسيد . روزي که بلاخره شاهرخ سکوتش رو شکست و بهم گ�ت مي دوني من تو رو خيلي دوست دارم . مي خوام باهام باشي
هيچ واکنش نداشتم . خشکم زده بود . اگر مسائلي که در روزهاي مدرسه برام پيش اومده بود ، پيش نمي امد ، و من هيچ تجربه اي از اين مسائل نداشتم شايد بهش البته از روي شوخي يک �حشي مي دادم . از اين شوخي ها با بچه هايي که از روحيات من چيزي نمي دونستن زياد داشتم يعني �کر مي کنم اين جور شوخي ها بين همه هست . مثلا توي کلاس که بچه ها سر به سرم مي ذاشتن يکي بهم گ�ت البته با يه حالت زنونه که خيلي دوستت دارم من هم بهش گ�تم ات�اقا ديشب زنت هم به من همين رو گ�ت . همه مي زدن زير خنده . اما اون روز نمي تونستم که از اين شوخي ها بکنم چون قبلا حس دوست داشتن به همجنس در من بيدار شده بود هر چند که من داشتم باهاش مبارزه مي کردم و حالا به طور علني يکي ديگه هم از اين حس خودش به من اطلاع مي داد . خلاصه سکوت رو من شکستم . با يک لبخند مسخره اي گ�تم : دست شما درد نکنه.اين قدر مطمئن بودي که من وضعم خرابه که حالا پيشنهاد ميدي ؟
گ�ت : مي دونستم اين حر� و مي زني ولي به خدا اشتباه مي کني . و بلند شد از اتاق ر�ت بيرون و بعد از مدتي صداي بسته شدن در حياط هم شنيدم . حالا من مونده بودم و يک دنيا ناباوري . شاهرخ پسر دايي من . دانشجو . 5 سال از من بزرگتر . خوش چهره و ورزشکار ، کسي که از بچگي هميشه الگوي من بود و من وقتي که بچه تر بودم به تبعيت اون موهام رو شونه مي کردم و لباس مي پوشيدم ، يک همجنس باز بود و به من پيشنهاد همجنسبازي داده بود . دلم خيلي مي خواست که ازش متن�ر بشم ولي ته قلبم يه چيزي بود که نذاشت
يه چيزي مثل دوست داشتن . اما ....

تا �ردا ......

Thursday, March 06, 2003

اين متني که دارم مي نويسم دنباله ي خاطراتم نيست
الان داشتم به ص�حه ام نگاه مي کردم ديدم همش دارم از خاطراتم مي نويسم در صورتي که از اول نمي خواستم اين طوري بيام جلو . مي خواستم از هر چي که به ذهنم مي رسه و در مورد هر چي که نظري دارم بنويسم ولي خب وقتي شروع کردم به نوشتن خاطراتم ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم و همين طور اومدم جلو . ات�اقا به نظرم بد هم نيست . هست ؟ من خودم از خوندن خاطرات خوشم مي ياد . يادش به خير روزي روزگاري سايتي بود و توي اين سايت گي ها داستان ها و مطالبشون و خاطراتشون رو مي نوشتن . چرا خودش رو کشيد کنار نمي دونم .
بگذريم ....
بعضي از دوستان زحمت کشيده اند و نامه داده اند . خيلي ممنون . به بعضي از نامه ها که لازم بود جواب دادم . بعضي ها سوال داشتن پاسخ دادم . اما جواب بعضي از سوالها رو خواستم که اين جا بنويسم . اشکل مشکال که نداره ؟ داره ؟

دوست عزيز ، من ص�حه ي نظر خواهي ندارم چون دوست نداشتم داشته باشم متاس�انه براي نظردادن بايد قبول زحمت کني و ايميل بدي ( ببخشيدها )
دوست عزيزي که پرسيده بودي چه اصراري براي گ�تن خاطراتم دارم .
من هيچ اصراي ندارم ولي خب عقيده دارم که بعضي از مسائلي که براي من پيش اومد ممکنه براي کسان ديگري هم حتي اگر انگشتشمار باشن ات�اق ا�تاده باشه . در اين صورت خوندن تجربه ي ديگران خالي از لط� نيست . همون طور که گ�تم من هم به خوندن خاطرات و نظرات ديگران در مورد مسائل خيلي اهميت مي دم . واقعا بعضي وقت ها ديد ادم عوض ميشه . قبول داري ؟
دوست عزيزي که گ�ته بودي چرا هيچ لينکي يا پيوندي ندارم . من دوست دارم که اون لينک ها �قط ادرس وبلاگ گي هاي ايراني باشه . که متاس�انه هنوز که هنوزه همتايي پيدا نکردم . البته دو وبلاگ از دو دوست ديگر هست ولي ان ها هم خيلي وقته که ص�حه شان را روزرساني نکرده اند به خاطر همين از لينک دادن به انها خودداري کردم
قبول ا�تاد ؟
دوست ديگري خواسته بودن که در وبلاگم عکس بذارم . چرا دروغ بگم . من با گذاشتن عکس توي وبلاگم مشکل دارم و خودم هم مايل به گذاشتن عکس بودم
اصلا براي زمينه ي ص�حه ام هم يک عکس توپ پيدا کرده بودم ولي هر کاري کردن نشد که نشد که نشد که نشد .......

تا دوشنبه ......

Tuesday, March 04, 2003

الان هر چي به اون موقع ها نگاه مي کنم مي بينم چه قدر اشتباه مي کردم و به خاطر اين که هيچ شناختي از خودم نداشتم چه دوست خوبي رو از دست دادم کسي که واقعا دوسش داشتم و اين دو طر�ه بود . من کاملا مي �هميدم که اون هم من رو خيلي دوست داره ولي اون با کلامش و نگاهش به من مي �هموند و من خودم رو به کوچه علي چپ مي زدم و با خودم مبارزه مي کردم و با اون هم سردي مي کردم .
حالا مي �همم که چرا وقتي ديگه خودم رو از اون دور کردم خيلي ا�سرده شد .
زنگهاي ت�ريح پايين نمي اومد . روي نيمکت کنار پنجره مي شست و حياط رو نگاه مي کرد بعضي وقت ها واقعا دلم لک مي زد که باهاش حر� بزنم به هر بهانه اي از علي جدا مي شدم و يواش مي ر�تم کلاس تا اون رو ببينم اما تا دم کلاس مي رسيدم دوباره يک نيرويي مانع مي شد . شايد ترس بود . نمي دونم . ترس اين که نکنه اصلا من دارم اشتباه مي کنم و اين همه تصوراتي که براي خودم کردم ادامه ي
همون بيماري رواني منه ؟
دوران سختي بود . از لاي در کلاس نگاش مي کردم بعضي وقتها سرش رو روي نيمکت گذاشته بود و اصلا متوجه من نمي شد . مبارزه ي سخت وبدي بود ولي خوب اون موقع چاره اي جز اين به ذهنم نرسيده بود . نمي تونستم باور کنم که عاشق يک هم جنس خودم شدم . به نظر من يک چيز خيلي مسخره اي بود . به هر حال ديگه هر چه بود گذشت ولي خوب مي تونست جوري ديگه اي اين مسئله ادامه پيدا کنه . �قط کا�ي بود که من خودم رو مي شناختم و باور مي کردم . نه تنها من بلکه �کر مي کنم که اون هم خودش رو نشناخته بود و از اين حسي که داشته رنج مي برده وگرنه چرا بايد به خاطر سردي ر�تار من گوشه نشيني کنه .

روزها و ه�ته ها و ماه ها گذشت و سال دوم دبيرستان هم تموم شد . با هر خاطره اي که داشت و من دوباره بايد سه ماه صبر مي کردم تا دوباره بتونم اون رو ببينم
اون موقع اين براي من خوش يک �رصت بود . يک �رصتي که بتونم قوي تر و بدون حضور اون با خودم مبارزه کنم اما تابستون همين سال بود که من به طور خيلي ناگهاني �هميدم که پسر دايي ام به من خيلي علاقه داره . 23 سال داشت . اما اون کم رو نبود حر�شو بهم زد و خواسته اش رو بيان کرد و من اگرچه الان ازش خوشم نمي ياد و به نظرم ادم کثي�ي هست ولي خوب خيلي چيزها �هميدم و خودم رو بهتر شناختم . حالا ديگه يک کمي هم از پريشاني بيرون امده بودم چون حداقل يک ن�ر رو پيدا کرده بودم که مثل خود من بود و مي تونستم راحت و بدون هيچ خجالتي سوالهامو بپرسم ........


Sunday, March 02, 2003

زنگ ت�ريح بود . من و علي روي نميکت سنگي کنار حياط نشسته بوديم طبق معمول کنار من باز خالي بود ولي مي دونستم که الان دوباره يکي از اون پسر ها مياد ميشينه اينجا و حدسم هم درست بود اومد ولي سکوت نکرد شروع کرد به حر� زدن.
دو سال از من بزرگتر بود ولي بعضي از درسها رو پاس نکرده بود به خاطر همين از من در مورد روز درسها و معلم ها سوال مي کرد بعضي از معلها يي رو هم که مي شناخت پشتشون يه حر�ي ميزد و شروع مي کرد به خنده . خوب من هم مجبور بودم براي جواب دادن بهش به چشماش نگاه کنم . نمي دونم توي چشماش چي ديدم ولي به دلم نشست با لباش حر� مي زد ولي خوب مي دونستم که با نگاهش داره چيزهاي ديگه اي ميگه . خدايا اين چي بود توي دلم که داشت منو قلقلک مي داد
شوق دوستي بود يا يک چيزي بالاتر. نمي دونم چي بود ولي اون روز تا اخر شب کلا�ه بودم . يعني اين قدر من ضعي� بودم که با نگاه يک ن�ر که تازه همجنس خودم هم بود اين طور کلا�ه بشم ؟ ديگه صد در صد برام يقين شده بود که من مشکل روحي دارم . مگه ميشه يک پسر از نگاه يک پسر ديگه دلش بلرزه
يا عاشقش بشه ؟ حتما من اشتباهي پسر شده بودم . حي� که اون روزها خودم رو باور نکرده بودم وگرنه اين قدر عذاب نمي ديدم . ديگه تصميم گر�ته بودم به يک دکتر يا روانپزشک مراجعه کنم ولي روم نمي شد . اخه چي بگم . بگم اقا دکتر من به جنس خودم بيشتر علاقه دارم . مي ترسيدم . نکنه يک مريض رواني بودم ؟
شبا با اين �کر ها با خودم کلنجار مي ر�تم ولي صبح که ميشد به عشق اين که زود تر برم مدرسه و اون رو ببينم سر از پا نمي شناختم . رابطه ي ما �قط در حد سلام و عليک بود ولي با همون دست دادن ها هم خوب مي تونستم که از گرماي دستش ب�همم چه احساسي داره . عشق توي جون ما ا�تاده بود ولي خوب هيچ کدوممون نمي تونستيم اون رو ابراز کنيم . آخه چي مي گ�تيم مگه دوستي چي بود ؟ خوب ما هم که دوست بوديم يعني دوست شده بوديم . خب ديگه چي بايد بهم ديگه مي گ�تيم ؟
خيلي رو من �شار بود . هر لحظه اروز مي کردم که در کنارش بودم ولي خب اين رو به حساب اين مي ذاشتم که از نظر رواني مريضم . تصميم خودم رو گر�ته بودم . قصد نداشتم که برم پيش دکتر . تصميم گر�تم که با خودم مبارزه کنم و اين ميل به همجنس رو از خودم دور کنم به خاطر همين با وجود اينکه قلبا دوسش داشتم ولي باهاش شروع کردم به سردي ر�تار کردن . ديگه دنبالش نمي گشتم که بهش سلام کنم . سرم رو مي انداختم پايين به راه خودم مي ر�تم . خيلي باهاش سرد ر�تار کردم ولي اون موقع �کر مي کردم که دارم خودم رو درمون مي کنم . شايد البته يک کم توي اين مبارزه پيروز بودم ولي اون شکننده تر از اين حر� ها بود و خيلي اروم توي خودش شکست ...........

This page is powered by Blogger. Isn't yours?