Thursday, February 27, 2003

سال دوم هم مثل سال اول شروع شد با اين ت�اوت که ديگه احساس غريبي نمي کردم و يک احساس غرور هم داشتم چون شاگرد ممتاز بودم و بچه هايي که توي سه ماه تابستون نديده بودمشون دورم جمع مي شدن و مي گ�تيم و مي خنديديم

اواسط ترم بود که احساس کردم بعضي از نگاه ها خيلي برام سنگينه . بيشتر بچه هاي سالهاي بالاتر بودند . د�عات اول توي حياط به صورت کاملا تصاد�ي متوجه اين نگاه ها مي شدم اما بعدها خودم به طور کنجکاوي دنبال اين ا�راد مي گشتم تا ببينم چي کار مي کنن . کم کم متوجه شدم حرکاتشون هم خيلي غيرعادي هست هر وقت بهشون نزديک مي شم يک لبخند خ�ي� بهم مي زنن يا توي راه روهاي مدرسه الکي ازم ساعت مي پرسيدن . و اين جا بود که من از حالت هاي دروني خودم متن�رم شدم . چرا که از درون از اين نظربازيا خوشم امده بود اما از اين که هميشه مورد توجه بودم سخت ناراحت بودم �کر مي کردم ر�تارم دخترونه است .ديگه زنگ هاي ت�ريح حياط نمي امدم توي کلاس مي موندم و هي به خودم �شار مي اوردم که اين �کر رو از خودم دور کنم که به من مثل يک شخصيت زن نگاه مي کنن . توي ر�ت و امد از حياط مدرسه سرم رو پايين مي انداختم و به هيچ جا نگاه نمي کردم . اين کار من باعث شده بود که بعضي از اون ا�راد گستاخ تر بشن و هي بيشتر خودشون رو به من نزديک کنن . دوستم علي که متوجه گوشه گيري من شده بود به زور زنگهاي ت�ريح من رو مي اورد بيرون و من هم براي اين که توي ديد نباشم روي لبه هاي سنگي کنار حياط مي نشستم . اما بدتر شد چند تا از اون پسرها تا مي ديدن کنارم من خالي هست ميامدن مي شستن و با دوستاشون شروع مي کردن به حر� زدن . نمي دونم چه مرگشون بود ولي انگار همين که کنار من مي شستن براشون کلي قيمت داشت حتي هيچ حر�ي هم به من نمي زدن �قط مشغول صحبت با دوستاشون بودن . ديگه ديوونه شده بودم هي به خودم مي گ�تم نکنه اينها �کر مي کنن من کوني ام يا همجنسبازم يا �کر مي کنن اوا خواهرم .
كوشه نشينيم بيشتر شده بود . قبلا ها �قط توي زنگهاي ت�ريح بيرون نمي امدم اما حالا ديگه از خونه هم بيرون نمي امدم و کمتر کوچه و بيرون مي ر�تم . ديدن دسته هاي پسر ها يا حتي دختر ها که توي خيابون با هم راه ميرن يا نامزدهايي که دست به هم دارن مغازه هارو نگاه مي کنن همه برام عذاب آور بود به خاطر همين تصميم گر�تم کمتر به بيرون بيام . شروع کردم به شعر خوندن و رمان و از اين چيزها تا وقتهامو پر کنم اما به هر حال زنگهاي ت�ريح نمي تونستم کاري کنم چون مدير مدرسه هم قدغن کرده بود که زنگهاي ت�ريح کسي توي کلاس ها نبايد باشه
تا اين که براي اولين بار با يکي از اونهايي که هميشه يک جور مت�اوتي بهم نگاه مي کرد و انگار مي خواست يک چيزايي رو بهم ب�همونه سر صحبتم باز شد و ..........


Tuesday, February 25, 2003

ديدن �يلم هاي سوپر براي من يک لذت لحظه اي داشت . يعني مثل بچه هاي ديگه نبودم که �يلم رو تا آخر ببينم بعد �ردا بيام با يک آب و تابي براي دوستام تعري� کنم و خودمو به زور حشري کنم . �قط موقع ديدن �يلم حشري بودم . بعضي از قسمت ها رو رد مي کردم . به نظرم ميامد که عجب آدمهاي کثي�ي هستن . اصلا لذتي رو که بچه هاي ديگه مي بردن رو من نمي بردم . ولي با اين حال مجبور بودم خودمو جور ديگه نشون بدم . بهشون مي گ�تم بابا دست خوش عجب �يلمي بود ! چه کسي بود ! ...... اما خدا مي دونه که چقدر از اين واژه ها بدم ميامد ولي خوب مجبور بودم
دوستام انواع و اقسام �يلم ها رو اوردن . مردايي که 50 سانتي متر کير داشتن و توي زنها مي کردن يا دو تا کير داشتن يا انقدر کل�ت بود که زنها بعضي وقتها حالت تهوع مي گر�تن و هزار جور مدل ديگه . توي يک �يلم هم که همجنس بازي زنها بود که اصلا حالم بهم خورد . زود �يلم و برداشتم . الان هم يک سي دي از لزبين ها توي کشوي ميزم هست که يادگار يک دوست از اون دوران هاست . خير سرش مثلا بهترين �يلم رو بهم داده ولي من بعد از يک بار ديدن يک سوزن برداشتم و پشت سي دي رو خطي خطي کردم که ديگه اصلا غير قابل است�اده باشه

خلاصه اين حالت ها خيلي عجيب بود . هرچه بيشتر بهش �کر مي کردم کمتر به يک جواب قانع کننده مي رسيدم . توي اين دوران هم يک دوست خيلي مشتي پيدا کردم که الان هم خيلي مخلصشم . اسمش علي بود �قط تونستم با اون درد دل کنم
و بهش بگم که من به زن و کس و اين جور حر� ها اصلا تمايلي ندارم و براي اينکه بيشتر حاليش کنم به شوخي بهش مي گ�تم مواظب خودت باش که من همجنسبازم . اين جوريا تا حدي قضيه رو دستش دادم
بهم �حش ميداد و کلي متلک بارم مي کرد اما چون دوسش داشتم هيچ وقت ازش نارحت نشدم . چه دوراني بود هنوز که هنوزه با هم ازون شوخي ها ي ل�ظي مي کنيم ولي اون موقع حر� زدن با اون حکم تخليه ي خودم رو داشت . حكم سبك كردن يك بار كه روي سينم بود

اگرچه بيشتر با مسخرگي و لودگي همراه بود ولي خوب اصل مطلب رو بهش مي رسوندم اين که من به همجنس خودم خيلي علاقه دارم �قط همين . به سکس که اصلا �کر نمي کردم چون اصلا دوست نداشتم همجنس بازي کنم . عشق هم که ديگه هيچي . اصلا به اين چيز ها �کر نمي کردم . �قط موضوع اين بود که من به پسر بيشتر علاقه دارم تا دختر همين . تا اين که سال اول تموم شد و من وارد سال دوم دبيرستان شدم .
يک سال بزرگتر شده بودم . صورتم از حالت بچگي در امده بود . زيبا نبودم ولي صورتم جذاب بود . به هر صورت وارد سال دوم شدم . ديگه تا حدي روحيات خودم رو شناخته بودم وحالا يک دوستي هم داشتم که مي تونستم باهاش از خودم بگم
و من بي خبر از اين که در سال تحصيلي جديد ، وارد يک دنياي ا�سردگي ميشم
سال جديد رو آغاز کردم ........

Sunday, February 23, 2003

دوران دبيرستان خيلي با راهنمايي �رق کرده بود . محيط کاملا تازه بود و از دوستان قديميم هم ديگه خبري نبود . از اين که ديگه مرتضي کنارم نيست خيلي ناراحت بودم ولي خوب از همون روزهاي اول دوستاي خوبي پيدا کردم . ه�ته ها مي آمد و مي ر�ت و ما بچه ها ديگه به همديگه عادت کرده بوديم و بچه ها ديگه با هم اخت شده بودن و رودرواسي رو کنار گذاشته بودن . من شاگرد اول کلاس و مدرسمون بودم . کم کم از اون حالت منزوي بودن آمدم بيرون . بچه ها ي کلاس دورم جمع ميشدن . سر ص� بارها تشويق شدم و بچه هاي کلاس هاي بالاتر هم تقريبا ديگه با من اشنا بودن . توي اين شرايط بود که احساس کردم يک چيزه غير قابل توصي�ي داره به وجودم چنگ مي زنه . نمي دونستم چه مرگمه . تا اين که يکي از روزها وقتي وارد کلاس شدم ديدم بچه ها يک جا جمع شدن و با باز شدن در يک د�عه يک شوک خيلي قوي بهشون وارد شد ولي با ديدن من دوباره حالت عاديشون رو پيدا کردن . ر�تم سر ميز تا ببينم چه خبره . يک عکس سوپر گذاشته بودن روي ميز .يک زن با انگشتاش لاي کونش رو باز کرده بود دو سه تا از بچه ها هم کيرشون رو در آورده بودن و خلاصه مسابقه ي جق زني بود . هر کي که ابش زودتر بياد . بچه هاي ديگه هم با هم ديگه ور مي ر�تن . يکي از بچه ها چشماشو بست و اومد طر� من . بهم گ�ت بذار �کر کنم دوست دخترمي . بعد شروع کرد به مالوندن سينه هام هي مي گ�ت عجب پستونهايي داري جالب اينجا بود که دستشو گذاشته بود روي کير من ولي هي مي گ�ت ک�ست رو بخورم . از اين حر� ها حالم حسابي بهم خورده بود زود از خودم دورش کردم و گ�تم بايد برم د�تر . از کلاس اومدن بيرون . احساس عجيبي بود . نمي دونم از چي بدم اومده بود . �قط مي دونم که دوست نداشتم که اون منو جاي يک دختر �رض کنه و يا مثلا من اونو به جاي دختر �رض کنم بعد باهاش حال کنم . دوست داشتم که من با مردونگي خودم و اون هم با مردونگي خودش با هم حال کنيم .
اون موقع اين احساس ها رو زياد بهش توجه نمي کردم به خودم مي گ�تم ناکس اگه بغلت يک دختر بود و باهات ور مي ر�ت باز هم ولش مي کردي و ميامدي بيرون ؟
اما زياد طول نکشيد که �هميدم پاسخ دروني ام به اين سوال مثبته . و موقعي به اين حس رسيدم که با بچه ها بعد از مدرسه توي خيابونها ول مي گشتيم و به اصطلاح اونها دنبال ک�س بوديم . کاري که من به شدت ازش بدم مي امد اما اينجا ديگه کسي نبود که بهش بگم بابا من از اين کارها خوشم نمي ياد . دختر چيه ؟ با اين حال مجبور بودم خودم رو مثل اونها جا بزنم . براي اين که از اونها کمتر نيارم حتي علاقه ام رو هم به اين کار بيشتر کردم . وجود اين بازي هاي پنهوني بود که بچه ها کم کم �يلهاي سوپر برام اوردن و من وارد دنياي عشق بازي عيني زن و مرد شدم
اما از اين دنيا هيچ لذتي نبردم و حتي شايد بگم برعکس خيلي هم بدم آمد و ......


Friday, February 21, 2003

ديروز من سه د�عه ص�حه ام را عوض کردم ، ميشه گ�ت ديوونه بازي نه ؟ خلاصه همه چي قاتي پاتي شد . طبق معمول دست به دامن وبلاگ اقاي درخشان شديم واين قالب هم در واقع از اونجا کش ر�تم ولي خوب يک خورده تغيرات از خودم دادم چه طوره ؟

نه يادم نر�ته که دنباله ي نوشته ي قبليم رو بنويسم . حواسم جمه .

Wednesday, February 19, 2003

دوران ابتدايي خيلي عادي گذشت . مثل همه ا�راد ديگه که توي اين دوران کارهاي مخصوص به سن خود رو انجام ميدن ، من هم مشغول شيطنت بازي بودم و اصلا هيچ توجهي به دنياي اطرا�م هم نداشتم . يعني �کر نمي کنم که توي اين سن کسي بتونه به دنيا مثل يک آدم بزرگ نگاه کنه . خلاصه اين دوران هم گذشت.
بازي کردن �وتبال توي کوچه با پسر هاي کوچه بدون هيچ حسي . قايم موشک بازي کردن با دخترهاي کوچه بغلي که تعدادشون 4 تا بود و همه همسن هم بوديم شايد اونا از من يک سال بزرگتر بودن . اسم يکيشون شيوا بود که باز توي اون دخترها بيشتر دوست داشتم که با اون باشم . به هر حال اين دوران هم گذشت تا وارد راهنمايي شدم .
همه چي از يک پنجره و پسري که از کنار اين پنجره رد ميشد شروع شد . کلاس ما که طبقه ي دوم بود يک پنجره به بيرون داشت که من در آن قسمت مي نشستم . توي کوچه ي مدرسه ي ما يک اداره بود که الان نمي دونم چي بود ولي اين اداره يک کارمند جوان داشت که �کر مي کنم حدود 25 سال داشت . اون موقع من 12 سال داشتم . اولين بار از پنجره ديدمش . خيلي خوشگل و خيلي خوشتيپ . به بغل دستيم گ�تم پسر چه تيپي داره . اون هم برگشت نگاه کرد.
يادم نيست که چي گ�ت ولي کلي خنديديم . اون پسر هر روز از اونجا رد ميشد و من هر روز سير تماشاش مي کردم . اين موضوع را دوستاي ديگه اي هم �هميدم ولي خوب هنوز توي اون سنين کسي در مورد اين روحيات هيچي نمي دونست . من هم خودم نمي دونستم که دارم وارد چه مرحله ي عجيبي ميشم .
دوستام متلک هاي زيادي بارم مي کردن اما من نه تنها عصباني نميشدم بلکه يک چيزي هم از خودم در مياوردم و روش مي ذاشتم و خنده ي خودمو و بچه ها رو بيشتر مي کردم . توي اون دوران يک دوستي داشتم به اسم مرتضي . با اون خيلي جور بودم . پهلوي هم مي نشستيم . هر وقت که اون پسره از پايين پنجره رد ميشد و من حواسم نبود ، با دستش به پام ميزد و مي گ�ت عشقت اومد و من زود بر مي گشتم . و با اين کار� من که معمولا با يک مسخره بازي خاص خودم هم همراه بود باعث مي شد که يک خنده ي خ�ي�ي بکنه و بهم بگه ديوونه . اين مسخره بازي ها ادامه داشت بدون داشتن هيچ حس واقعي از اين موضوع . تا اين که دوران راهنمايي هم تمام شد و وارد دبيرستان شدم . 16 ساله شده بودم و مدرسه ي ما هم پر بود از پسر هاي 16 تا 20 ساله . محيط خيلي کوچيک بود و همه همديگر رو حداقل براي يک بار هم که شده توي حياط ميديدن . ديگه از بچه بازي و لوس بازي خبري نبود.
وارد جايي شده بودم که همه تقريبا دوران بلوغشون رو پشت سر گذاشته بودن و صورتهاي مردونه داشتن و اين دوران تازه اي براي من بود............


Tuesday, February 18, 2003

اگرچه براي ساخت اين ص�حه يک خورده ( البته کمي بيشتر از يک خورده ) گاييده شدم اما با اين حال هنوز که هنوزه به دلم نمي چسبه چون نمي خواستم بک گراندش مشکي باشه مي خواستم يک عکس باشه
خلاصه اين که از هر طريقي که شد امتحان کرديم اما نشد که نشد حالا عاجزانه مخلصانه اگه مي تونيد به من هم ياد بدين که چي جوره بک گراندم يک عکس باشه

خب ، چي بگيم ؟ از دوست بگيم که هر چه رسد از او نيکوست
خيلي سخته که آدم يک چيزي توي دلش باشه اما نتونه به هيچ کس چيزي بگه
اين که هميشه بايد سعي کني پيش دوستات خودتو اونجوري که نيستي نشون بدي خيلي سخت تر از سخته . اين جاست که داشتن يک دوست هم دل و هم زبون براي ادم يک نعمتيه . اين که بتوني راحت باهاش حر� بزني و از خودت بگي بدون اين که مسخره بشي خيلي به ادم احساس ارامش ميده
خوشبختانه من يک همچي دوستي دارم البته گي نيست اما از بس بهم نزديکيم خلاصه بهش از روحياتم گ�تم . البته شوخي هايي يا طعنه هايي زد ولي چون مي دونستم که واقعا از روي غرض نيست به دل نه تنها نگر�تم بلکه کلي هم با هم خنديديم ولي با اين حال وقتي که باز توي اطاقم تنها ميشم و به خودم �کر مي کنم و به اينده ام ، يک احساس خيلي عجيبي بهم دست ميده که زياد خوش آيند نيست
دغدغه ي اين که در اينده چه کار کنم و چه خواهد شد �کر نمي کنم تنها براي من مطرح شده باشه. توي �اميل کسي هست که اون هم گي باشه و ما همديگر رو مي شناسيم ولي اون �قط به �کر سکس و اين جور حر� هاست . يک بار توي شوخي بهش گ�تم تو ادم کثي�ي هستي . اون �قط خنديد . مي دونستم اگه باهاش همراه بشم دوستهاي گي زيادي پيدا مي کنم ولي خوب اين مدلي دوست نداشتم .
خلاصه يه جورايي گير کردم بين باور و ترديد
سعي مي کنم که بتونم روي کاغذ بيارم که چي جوري خودم رو شاختم
�علا.......

Monday, February 17, 2003

سلام ...
از اول اولش اگه بخوام بگم بايد خدمتتون عرض کنم که بنده اسم اين وبلاگ رو به خاطر اين اپسيلون گذاشته ام که مي خوام از تمام خاطراتي که برمن گذشت و باعث شد خودم رو بشناسم يک چيزي خلاصه بگم حتي اگه شده به اندازه ي يک اپسيلون. راستشو بخواين مي خواستم اول اسم اين جا رو بذارم طنزگي ها و �قط مطالب طنز بنويسم ولي نمي دونم چرا پشيمون شدم . شايد به خاطر اين باشه که حر� هاي جدي که مي خوام بزنم خيلي زياد تره . از خودم خيلي مي خوام بگم . حالا کنارش هم گاهي شوخي مي کنيم مي خنديم درد دل مي کنيم و از اين جور حر� ها
الحمدالله گي هاي ايراني که خيلي خيلي با غيرتند و ليست وبلاگاشون داره سر به �لک مي زنه !
بگذريم ..
خوشبختانه گي هاي ايراني حداقل براي خودشون چند تا سايت دارن که اسم گي روشون باشه ولي متاس�انه به نظر من اين ها چند تا ايراد دارن
اولا �اقد هر گونه مطلب، بيانيه، مقاله، کلا اخبار مربوط به گي ها ، حالا هر جاي دنيا که هستن ، مي باشن.
و اما مشکل دوم : گيريم که حالا اين مطالب رو دارن تهيه مي کنند ولي اشکال کلي اينه که وقتي شما امروز به اين سايتها ميرين و مطلبي مي خونين ديگه نمي دونين که ايا اگه �ردا دوباره به اين سايت بياين ، مطلب تازه اي خواهد بود يا نه
آيا بايد ه�ته ي ديگه سر زد ، يا دو ه�ته ي ديگه ، يا شايد هم يک ماه ديگه
منظورم همون به روز رساني مطالب هست
اما وبلاگ خوبي اش اينه که راحت ميشه باهاش کار کرد و هر روز روزرسانيش کني
من هم قصدم اينه . دوست دارم هر روز يا حداقل هر دو روز يک بار يک چيزي بنويسم

خب �کر کنم �علا بس باشه
من رو تنها نذارين . اون لينک هايي رو هم که گوشه ي ص�حه هست الکي نيست . جاي آدرس وبلاگ شما دوستان است
شما گي ها
�علا.........

This page is powered by Blogger. Isn't yours?